پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:38 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٢
مانده بودم چه بگویم. صورت محمد جلوي نظرم نقش بست و درمانده فکر کردم – آره کسی را
دوست دارم، کسی که دیگه نیست، و نمی خوام ازدواج کنم چون هنوز... – مسئله عیب و ایراد این
آدم یا کس دیگر نبود. من نمی توانستم به کسی به چشم شوهر نگاه کنم. توي ذهنم دنبال جواب می
گشتم که خانم مدبر، با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت:
خیله خب، نمی خواد بگی، خودم فهمیدم!
با تردید و خندان گفتم: چی رو؟
با چشم هایی شیطنت از آن ها می بارید، گفت:
این که گیر کار کجاست؟!
کنجکاو پرسیدم: خوب، کجاست؟!
در حالی که به قلبش اشاره می کرد، گفت: این بی صاحاب، البته ببخشیدها، که همه گیرها، همیشه از
همین جاست!
بعد بدون این که کنجکاوي کند یا دنباله حرفش را بگیرد، گفت:
باشه من می رم، ولی فکر نمی کنم، این بابا دست برداره.
و در حالی که دوباره به قلبش اشاره می کرد گفت: آخه کار اون بی چاره ام به همین، گیر کرده!
خندان خداحافظی کرد و رفت.
wWw.98iA.Com