http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٨
شاید در تفکر همه، بیوه بودن با تعبیر جسمی آن معنا بیابد. ولی من این را با تک تک سلول هایم
حس کردم و فهمیدم که خوشا به حال زن هایی که جسما بیوه می شوند. جسم و نیازهاي طبیعی زود
با زندگی کنار می آیند و راه عوض می کنند. ولی بدبختی که روحش بیوه می شود، درد بی درمانی
را تحمل می کند که علاجی ندارد. همان طور که شاید همه فرق یک زن و دختر، از دید عوام باکره
بودن دختر باشد، در حالی که به نظر من آن تفاوتی که در روح یک دختر با یک زن وجود دارد،
قابل مقایسه با جسم نیست و من روحا دیگر دختر نبودم. زنی بودم که عشق را در زیباترین صورت
آن تجربه کرده بود. و این حماقت بزرگی بود که کسی فکر کند با تملک جسم من، آن گذشته را
کمرنگ می کند یا از بین می برد.
تملک جسم، کاري سهل و آسان است، دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن
و این درست همان رمزي است که شاید بیش تر مردمان در نیافته باشند. در حالی که محمد، دانسته
یا نادانسته دقیقا همین کار را با من کرده بود.
آرام آرام به رفت و آمد و کلاس ها و استادها و همه چیز عادت کردم. چون یکی از خاصیت هاي
جاودانه میز و نیمکت، شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی وقتی در کسوت شاگردي پشت آن
ها می نشیند، احساس جوانی و زنده بودن و شادابی می کند. همین خاصیت ارزشمند هم بود که مرا با
زندگی آشتی داد. یکی دو ماه که از شروع کلاس ها گذشت، دیگر به تدریج روابطم با همکلاسی ها
دوستانه شد و فضاي کلاس و دانشگاه، آشنا و مانوس.
wWw.98iA.Com