پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:35 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٨
جزئی و کوچک، وقتی با عدم درایت و درك، دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند،
براي ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی که هیچ زیاد هم هست. این بهانه هاي پوچ بود
که سر رشته زندگی ما را آن قدر به هم گره زد که باز کردنش دیگر براي خودمان غیر ممکن شد.
چون تنش مداومی که این گره هاي متعدد و به ظاهر کوچک ایجاد می کنند به همان اندازه اختلافات
بزرگ، خرد کننده و از بین برنده است.
اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرارها بود. چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی
را می سوزاند، همیشه از جرقه هاي کوچک شروع می شود، همان طور که در مورد ما شد. نرمش و
صبوري بیش از حد محمد، جوانی و بی تجربگی ما، نادانی من و سکوت اشتباه بزرگ ترها که به غلط
ما را بزرگ و عاقل دانستند و به حال خودمان رها کردند، ما را بی چاره کرد.
ولی افسوس که این واقعیت ها را به چه قیمت سنگینی فهمیدم. هنوز هم یاد آن روزها پشتم را می
لرزاند . روزهایی که عشق به محمد، حسرت داشتنش، غصه از دست دادنش، رنج جدایی و غریبی و
بی کسی عجیبی که بدون او حس می کردم و غریبه بودن در بین نزدیک ترین کسانم، توي خانه
خودم داغانم می کرد. داغی که بر قلب و غرورم خورده بود، روحم را بدجوري شکسته و حقیر کرده
بود. از وجودم و خودم بدم می آمد. انگار پیش خودم، زار و بی مقدار شده بودم. احساس تلخ ذلیل و
بی ارزش بودن مرا می کشت. همان طور که روزي از احساس عشق محمد نسبت به خودم احساس
سرافرازي و سربلندي می کردم، حالا از این حس که او بود که مرا نخواست، شکسته و خرد بودم.
هیچ دردي به عظمت شکستن غرور آدم، آن هم از دست عزیزي که همه کس آدم است، نیست.
wWw.98iA.Com