پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:35 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣۵
سربلندیتون، سربلندي منه. فقط می خوام بگم، بابا جون فکر کن، درست فکر کن و خیلی فکر کن .
بعضی چیزها از دست دادنشان عین به دست آوردن و زندگی دوباره س و از دست دادن بعضی
چیزهام درست برعکس. بشین خوب فکر کن، این جوري چی از دست می دي؟ چی به دست می
آري؟ با ترازوي عقل بسنج، کفه هر کدام سنگین تر بود، اون وقت تصمیم بگیر. آقا جون، جلوي
دهن مردم رو نمی شه بست و از بخت بد، این دروازه هاي باز، خیلی روي سرنوشت آدم ها تاثیر
دارن...
واي که از رنج آن صورت مهربان، چه خاري به قلبم فرو می رفت.
کاش می شد داد بزنم – آخه آقا جون، با کدوم عقل فکر کنم و تصمیم بگیرم؟ من و عقل و
سنجش؟! – کاش می توانستم بگویم – کار از جاي دیگه خرابه – ولی نمی شد و من فقط، توي بن
بستی که گیر افتاده بودم، اشک را داشتم که به فریادم برسد. خدا می داند از دیدن رنج پدر و مادرم
چه حالی می شدم. خدایا، این چه محبتی است که در قلب پدر و مادرها قرار می دهی که چنین
گذشت و صبوري به دنبال دارد؟! می دانستم که هر دو رنج می برند و عذاب می کشند. می فهمیدم
که جگرشان خون است، ولی حاضر نبودند مرا عذاب بدهند و به نظر خودشان به کاري وادار کنند
که خلاف میل و خواسته ام بود. غافل از این که، این همه مهر و ملاحظه، همیشه باعث خوشبختی
نیست و گاهی براي خوشبختی، سختگیري هم لازم است.
وقتی به آقا جون نگاه می کردم، دلم می خواست آن چشم هاي مهربان و آن دست هاي خسته و
موهاي سفید را غرق بوسه کنم. دلم می خواست به پایش بیفتم، معذرت بخواهم، از او به خاطر همه
wWw.98iA.Com