http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٧
چرا من بگم؟! از خودش بپرسین، از این که این قدر ما رو آدم حساب نمی کنه که سرشو تکون بده.
از این که انگار اصلا ما رو نمی بینه؟!
مادر پرسان و درمانده به سمت من برگشت و من در حالی که تمام وجودم درد بود، باز ساکت و
صامت برجا ماندم. امیر سکوتم را پاي بی حرمتی می گذاشت، در صورتی که من حرفی براي زدن
نداشتم. چه می گفتم؟! که او مرا نخواست؟! حس می کردم که محمد امیر را دیده و از او خداحافظی
کرده و لابد گفته که من او را نخواسته ام که امیر این طور جوش آورده است. من که راه پس و
پیش نداشتم، جز سکوت چه کار می توانستم بکنم؟
امیر همچنان فریاد می زد. امیر خوش اخلاق و مودب و خوشرو، چنان اختیار از دست داده بود که
اگر هر زمانی غیر از آن موقع بود، پا به فرار می گذاشتم. ولی آن موقع انگار همه وجودم کرخ شده
بود، هیچ حسی نداشتم، براي همین مثل مرده بی حس و حال و خونسرد نگاهشان می کردم و فریاد
هاي امیر را گوش می کردم که می گفت:
مادر من، این قدر نگو ساکت. این قدر نگو آروم باش. آخه این چه حقی داشت بدون مشورت، بدون
اجازه شما، بگه نمی خواد زندگی کنه؟ بگه پشیمون شده؟ بگه اشتباه کرده؟!
مادر بهت زده یکدفعه دست از امیر کشید و به سمت من نگاه کرد و در حالی که انگار پاهایش
سست شد، لبه تخت تقریبا ولو شد و پرسید:
نمی خواد زندگی کنه؟
انگار به مفهوم حرف ها پی نبرده باشد، دوباره حرف هاي امیر را تکرار می کرد.
wWw.98iA.Com