http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٩
دادم و می خندیدم، در حالی که شاید به نصف بیش تر حرف هایش اصلا گوش نمی کردم. چون
فقط چشمم به خسرو بود، تمام حواسم متوجه خود محمد بود، ولی در نهایت آنچه دیده می شد، ظاهر
رفتار ناشایست من بود، نه افکار و درون وجودم.
ثریا، برخلاف من، مدام سعی می کرد با جواب هایی که به خسرو می داد، او را از رو ببرد و شاید به
همین علت هم بود که خسرو بیش تر روي صحبتش به طرف من بود. می فهمیدم که محمد چقدر
عصبی شده، ولی به روي خودم نمی آوردم. می خواستم حس کند حسادت چقدر دردناك است تا
دیگر این قدر راحت نگوید – به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم –
و پیش خودم فکر می کردم دارم برنده می شوم. غافل از این که این بردن عین باختن بود و خبر
نداشتم.
بالاخره وقت حرکت رسید. محمد برگشت توي ماشین خودمان و من خوشحال از این که با هم تنها
شده بودیم، توي دلم ذوق می کردم که دیگر آشتی می کنیم. حواسم به هیچ چیز نبود غیر از تنها
شدن دوباره با او.
از احساس این که کنارم نشسته بود و نزدیکم بود قلبم آرام گرفته بود. همه اش منتظر بودم که
سکوت را بشکند و حرف بزند. ولی او مثل سنگ، ساکت و سرد نشسته بود و با اخم هایی درهم جلو
را نگاه می کرد. انگار نه انگار که من آن جا هستم. هر چه انتظار کشیدم بی فایده بود، خیال حرف
زدن نداشت. بالاخره، خودم مجبور شدم صدایش بزنم. بی اختیار لحنم انگار حالت التماس و خواهش
گرفت و همان طور که صدایش می زدم، دستم را روي دستش که به دنده بود گذاشتم.
wWw.98iA.Com