http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٧
باز هم محمد حتی به خودش زحمت نداد، کلمه اي در جوابش بگوید و در حالی که رویش را به
طرف من می کرد، زیر لب فقط گفت: - مردك مزخرف – و به من که از رفتارش ماتم برده بود
گفت: اگه حالت بهتره، پاشو بریم.
از جا بلند شد و با طعنه و لحنی تلخ گفت: دستتو نمی گیرم که حالت دوباره به هم نخوره!
دوباره خون به مغزم هجوم آورد. براي اولین بار دلم می خواست خفه اش کنم و فریاد زنان بپرسم –
چرا با من این طوري رفتار می کنی؟ - از نگاهم نمی دانم چه خواند که با زهر خندي تلخ گفت:
اگه ممکنه بقیه این بازي رو بگذار براي خونه، جلوي این ها دیگه بیش تر از این ادامه نده، کافیه.
راه افتاد و من هم به ناچار راه افتادم و سعی کردم غصه و خشم و عذابی را که می کشیدم با قدم هاي
محکمی که به زمین می گذاشتم، زیر پا له کنم، ولی نمی شد. ثریا با مهربانی جلو آمد و پرسید حالت
بهتره یا نه؟ دوست نداشتم حتی نگاهش کنم یا جوابش را بدهم و فقط به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
گوشه پتویی که پهن کرده بودند نشستم و زانو هایم را در بغل گرفتم و به بقیه نگاه کردم. محمد
داشت به آقا رضا و امیر کمک می کرد که سعی داشتند اجاقی براي گرم کردن غذا درست کنند و
منتظر چوبی بودند که قرار بود جواد و خسرو بیاورند.
امیر داد زد: جواد، خسرو، پس این چوب چی شد؟!
چند دقیقه بعد سر وکله خسرو و جواد پیدا شد. خسرو همان طور که یک بغل چوب روي دست
هایش بود و یک دسته گل وحشی خیلی قشنگ هم روي چوب ها گذاشته بود، داشت نزدیک می
شد.
wWw.98iA.Com