http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۵
بیا بریم پیش شوهرت، زن بدون شوهرش نمی ره تماشا!!!
به روي خودم نیاوردم و باز پشت به او تا نزدیک سراشیبی رفتم. امیر یکدفعه در حالی که بازوهایم را
از پشت سر گرفت، هولم داد.
وحشتزده و عصبانی گفتم: نکن امیر، می ترسم.
ا ، جون امیر؟! راست می گی؟!
و دوباره هولم داد. چشم هایم را بسته بودم و در حالی که می خواستم به روي خودم نیاورم، ساکت
شدم.
امیر دوباره پرسید: می آي یا نه؟
نه.
نه؟! خیله خب.
کمی بیش تر هولم داد و من حس کردم دیگر کاملا لبه دره ام، جرئت این که چشمم را باز کنم
نداشتم، با التماس دوباره گفتم: امیر ، تو رو خدا ولم کن.
یا اخم هایت رو باز می کنی و می آي یا مجازات!!!
هر چه سعی می کردم به طرف عقب برگردم، دست هاي امیر مثل گیره آهنی نگهم داشته بود و با
هر تکانی که به من می داد، بند دلم پاره می شد.
wWw.98iA.Com