پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:34 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٠
بدون این که حرف بزند یا رویش را برگرداند، دستش را برد و از پشت صندلی خودم بطري آب را
برداشت و به دستم داد. دلم می خواست بطري و هر چه جلوي دستم بود، خرد کنم. از این سکوت
کشنده و رفتار آزار دهنده اش جانم داشت به لب می رسید. خوب حالا من یک حرفی زده بودم، یک
غلطی کرده بودم، یعنی تا کی می خواست به این وضع ادامه دهد؟!
از حرص همان طور بطري به دست به او خیره مانده بودم، از خفقان حتی فراموش کردم که آب
بخورم.
یک لحظه برگشت و گفت: اگه گرسنه اي همون پشت ساندویچ هم هست.
گرسنه ام نبود، دیگر حتی تشنه هم نبودم، فقط داشتم از این اوضاع دق می آوردم. بدون این که آب
بخورم بطري را همان وسط ماشین گذاشتم و باز سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و فکر کردم:
حماقت کردم، اگه می دونستم تا این حد می خواد به لجبازي ادامه بده، نیومده بودم، بهتر بود.
هر وقت ماشین امیر یا آقا رضا از کنارمان رد می شد، صورت هاي همه خندان و شاد و سرحال بود
و من بیش تر از وضع خودمان رنج می بردم.
بالاخره آن مسیر طولانی دو ساعته که به چشم من دو قرن آمد تمام شد و از مرزن آباد وارد یک
جاده باریک فرعی شدیم. این بار دیگر آقا رضا صبر هم نکرد که از دیگران براي ماندن یا رفتن
سوال کند، با سرعت رفت و ما هم به دنبالش.
جاده با صفایی بود پر از باغ هاي میوه و بسیار خلوت. انگار غیر از ماشین هاي ما ماشین دیگري توي
آن جاده نبود، به ندرت ماشینی از روبرو می آمد. هر چه امیر با بوق و چراغ سعی داشت آقا رضا را
wWw.98iA.Com