پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:32 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٣
ستون بدنم می لرزید. دلم می خواست قدرت داشتم که همه چیز را به هم بریزم. وقتی صداي
خداحافظی اش با مادر آمد، یک لحظه با خود گفتم – اصلا نمی رم، الان داد می زنم و می گم، نمی
آم. – ولی فوري فکر کردم – اون وقت اگر محل نگذاره و بره چی؟ نه اون جوري بدتره، دق می
کنم اگه بدون من بره. – نه نمی توانستم تحمل کنم. بلند شدم، باید حاضر می شدم. چشمم که به
خودم توي آینه افتاد ، از رنگ پریده ام جا خوردم، درست مثل مریض ها بودم و موهایم هنوز خیس.
نمی خواستم این شکلی باشم. کمی آرایش کردم، گونه ها و چشم هایم که رنگ گرفت، قیافه ام بهتر
شد. لباسم را با عجله پوشیدم و از پله ها سرازیر شدم. هنوز داشت با مادر حرف می زد و تشکر می
کرد. مادر قرآنی را نگه داشته بود که از زیرش رد شوم. او هم ایستاد تا من برسم. فکر کردم،
ملاحظه مادر را می کند نه من را، اگر نه منتظر نمی شد. مامان توضیح می داد که براي توي راه چه
چیزها گذاشته و از من پرسید:
حوله و ملافه برداشتی؟!
او به جاي من جواب داد: بله، من برداشتم.
فکر کردم که اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بود. مادر گفت:
بالاخره موهایت رو خشک نکردي نه؟ حالا دوباره باد می خوره به سرت سرما می خوري، اقلا شیشه
را باز نکن تا موهایت خشک بشه.
در حال که قرآن را می بوسدم، چشمم به چشم هایش افتاد و دیدم که با ناراحتی نگاهم می کند. می
دانستم چرا، به خاطر آرایش بود. می دانستم دوست ندارد آرایش داشته باشم، ولی به روي خودم
_____________________________________________________________________________________
صفحھ ٢٨۴
نیاوردم. در ضمن دلم هم کمی خنک شد و فکر کردم، بگذار یکخورده هم او حرص بخورد همه اش
که من نباید غصه بخورم!!!
wWw.98iA.Com