پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:27 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٨
نمی کنی اگر ازدواج می کرد باید بقیه عمرش رو با ناراحتی می گذروند؟ کی گفته به خاطر یک
بله، یا نه، آدم باید یک عمر بسوزه و بسازه؟ از تو بعیده! به جاي این که مسیر افکار اونو عوض
کنی، خودت هم شدي همپاي اون؟!
ثریا جواب داد: این براي من و شماست که گفتنش آسونه، توي جامعه ما وضع یک دختر با یک
پسر خیلی فرق می کنه. اون درد خودش هم فراموشش بشه، حرف مردم و این و اون رو که نمی تونه
فراموش کنه و ندیده بگیره. از اون گذشته یک زن با یک مرد خیلی فرق می کنه. اون دو سال
جوانیش رو پاي این آدم گذاشته...
محمد حرفش را قطع کرد و مصمم و محکم گفت: ببین از همین جاست که داري اشتباه می کنی و
غلط نتیجه گیري می کنی. موضوع دقیقا همینه که چون با یک مرد فرق می کنه و درست به این
علت که دو سال وقت گذاشته باید خوشحال باشه. ببینم، حالا چون دختره و مسئله برایش فرق می
کنه، اگر می رفت و چند سال بدبختی می کشید و با یک بچه به این نتیجه می رسید که اشتباه کرده،
اون وقت بهتر بود؟! راحت تر فراموش می کرد؟! یا اگر بقیه عمرش را فداي این دو سال می کرد،
دیگه احساس مغبون بودن نمی کرد؟! هنوز نه پاي بچه اي در کار بوده، نه سال هاي زیادي که بگه
عمرم از بین رفته، پس نامزدي که می گن، براي چیه؟! بهتر نیست به جاي این که فکر کنه سرش
کلاه رفته، از این طرف به قضیه نگاه کنه و ببینه که خدا چقدر دوستش داشته که از اول راه کمکش
کرده؟! در ضمن همین که جسارت داشته که بگه اشتباه کردم، خودش یک هنر و کار بزرگه، نه
شکست. حالا شما به جاي این که مثل اون زانوي غم بغل بگیري، بهتر نیست صورت درست قضیه را
بهش نشون بدي؟! چرا بهش نمی گی حرف خاله خانباجی و این و اون و به قول خودتون مردم را
wWw.98iA.Com