پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:25 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶١
و دل من مالامال حرص و خشم و بیزاري. هنوز رفتار قبلی اش درست توي ذهنم جا نیفتاده بود که
ثریا مثل این که تازه خشم، برافروخته اش کرده بود، برگشت و رو به امیر گفت:
حالا متوجه شدین براي چی با پسر حاجی ها سر جنگ دارم؟! حالا قبول کردین که لاشخورهایی مثل
این، که فکر می کنن دنیا و آدم ها رو محض آسایش خاطرشون ساختن چون پولدارن، باعث بیزاري
ان؟! من از این هاست که نفرت دارم. از پدرهایی که همچین پسرهایی تربیت می کنن تا بتونن ثمره
کلاه کلاه کردن هاي اون ها رو بهتر از خود پست فطرتشون حفظ کنن. فکر می کنی چرا این قدر
به خودش حق می ده؟! خیلی آدمه؟ خیلی فهمیده س؟ یا زحمتکش و با تجربه و مرد عمل؟ اون
هیچی نیست، غیر از یک بادکنک گنده بی خاصیت که با پول باباش باد شده و اون وقت به پشتوانه
همون پول ها که ثمره جون کندن یک عده دیگه س، آن قدر در خودش وجود می بینه که در مورد
یک پیرمرد چون زیر دست باباي....
جواد با لحنی ناراحت که در عین حالت دعوت به سکوت و آرامش داشت، حرفش را قطع کرد و
گفت: بسه دیگه ثریا، حرف رو یکی دیگه زده تو چرا دعوایش رو داري با امیر می کنی؟!
ثریا همان طور برافروخته گفت: دعوا نکردم، دارم جواب اینو می دم که می گه، پسر حاجی ها چه
جنایتی مرتکب شدند، همین.
دوباره رو گرداند و دور شد. محمد به جواد که سعی داشت به جاي ثریا از امیر معذرت خواهی کند،
گفت: می شه تو اول بگی، اصلا از چه ناراحتی؟ ثریا حرف بدي که نزد، هیچ، خیلی هم کار خوبی
wWw.98iA.Com