http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٠
فصل بیستم و ششم
آن شب هم گذشت و فکر می کنم هفته بعدش بود که توي کوه، ثریا یکی از دوست هاي دانشگاهی
اش به نام سیمین و نامزدش را که پسري به اسم محمود بود، همراه آورده بود و بعدا گفت که براي
این که جمع ما و ارتباط هاي دوستانه بتواند در حل اختلافاتشان، که ما بعدها فهمیدیم چیست،
کمکشان کند، از آن ها دعوت کرده. ولی همان طور که اختلافات آن ها حل نشد، اختلافات من و
محمد هم ریشه دارتر می شد.
سیمین سعی داشت نامزدش را که پسري کم حرف و کم رو و تا حدي می شود گفت عصبی بود و
کاملا واضح بود که از بودن در جمع رنج می برد، تغییر دهد. خودش، درست برخلاف نامزدش،
دختري سر و زبان دار و پرشور و شر بود و درك نمی کردم چه چیزي باعث کشش و علاقه آن ها
به همدیگر شده بود.
ولی به هر حال معلوم بود محمود با ضرب و زور سیمین می آید و در تمام مدت با همه سعی امیر و
جواد و محمد شاید بیش تر از ده پانزده کلمه حرف نمی زد. دو هفته با اوقات تلخی آمد و برخلاف
سیمین که مدام از همیشگی شدن برنامه کوهنوردي حرف می زد، او هیچ نمی گفت. بعد از آن چند
بار هم دیگر همراه ما به کوه نیامدند.
روزي را که ثریا نظر محمد را در مورد محمود پرسید، خوب به یاد دارم. آن روز اگر گوشی شنوا و
چشمی بینا بود، خیلی چیزها می شد فهمید و نتیجه گرفت، ولی دریغ که هیچ کدامش نبود.
محمد در جواب ثریا گفت: هر چی فکر می کنم، بگم؟
wWw.98iA.Com