http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٧
فوري رویم را برگرداندم و پشت به او، دراز کشیدم و پتو را روي سرم کشیدم. می دانستم که اشک
هایم را دیده، ولی دیگر مثل قبل از گریه ام بی تاب نمی شد. این بار هم به روي خودش نیاورد. به
امیر تلفن کرد و پرسید اگر لازم است برود بیمارستان و گفت که تلفن توي اتاق ماست، اگر کاري
داشتند زنگ بزنند. بعد سر فرصت لباس هایش را عوض کرد، چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. نه
صدایم زد، نه بغلم کرد و نه دیگر حرفی زد. فقط آهی سرد و طولانی کشید و سکوت کرد.
رفتارش گریه ام را شدیدتر کرد، ولی عکس العملی نشان نداد و من مثل بچه هایی که از بی پناهی و
تنبیه شدن مضطرب و بی طاقت می شوند به هق هق افتادم، بلکه با سلاح همیشگی ام دلش را نرم
کنم. اما باز هم انگار نه انگار.
مستاصل و خشمگین نشستم، دلم می خواست سرش فریاد بزنم و مشتم را توي سینه اش بکوبم، اما
چشمم که به او افتاد، نتوانستم. ناتوان سرم را روي سینه اش گذاشتم و زار زدم. نیم خیز شد و بغلم
کرد، ولی ساکت. این بار نمی خواست جلوي گریه ام را بگیرد. صبر کرد تا خودم آرام شوم.
بعد آهسته گفت: یادمه بهت گفته بودم از اشک هایت به عنوان سلاح استفاده نکن، یادته؟
جواب ندادم. نه حوصله حرف زدن داشتم نه حرفی براي گفتن، این بود که او ادامه داد:
ببین مهناز، این فقط تو نیستی که احتیاج به آرامش داري و این که من درکت کنم. منم تا حدي توان
و ظرفیت دارم. منم دوست دارم که تو درکم کنی. این که تو به خاطر هر مسئله ناچیزي بخواي قهر
کنی و زار بزنی و من نازت رو بکشم، اونم بدون این که خودت یکخورده فکر کنی، همیشه از من
بر نمی آد. منظورمو می فهمی؟!
wWw.98iA.Com