پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:22 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۴
از این که روي مبل خوابیده ام جا خورده. دلم خنک شد، احساس کردم تیرم به هدف خورده. با
صدایی که برخلاف انتظارم نوازشگر که نبود هیچ رگه هاي خشم هم داشت، پرسید:
چرا اون جا خوابیدي؟
جواب ندادم.
دوباره، شمرده و جدي و غضبناك پرسید: گفتم چرا اون جا خوابیدي؟
من که از لحن صدایش جا خورده بودم در فکر بودم که چه بگویم که یکدفعه با قدم هاي تند نزدیک
شد و با عصبانیت پتو را کنار زد، بازویم را با خشونت گرفت و نشاندم . چشم هایش آن قدر
خشمگین بود که ترسیدم و سرم را پایین انداختم. بالش و پتو را برداشت و پرت کرد روي تخت. بعد
در حالی که به سختی صدایش را پایین نگه می داشت چانه ام را گرفت و سرم را بالا برد و شمرده
شمرده گفت:
این آخرین بار باشه که این کار را می کنی، فهمیدي؟!
ترسیده بودم، باورم نمی شد محمد است که این طور رفتار می کند. در حالی که وحشت توي دلم را
خالی کرده بود، سعی می کردم، به روي خودم نیاورم که ترسیده ام.
با تحکم و خشم و صدایی بلند گفت: فهمیدي یا نه؟
لرزان با سر جواب مثبت دادم. دستش را از زیر چانه ام برداشت و با همان لحن گفت: فهمیدي؟!
با دستپاچگی براي این که دوباره داد نزند، گفتم: بله، فهمیدم.
wWw.98iA.Com