http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴١
شانه هایم را بالا انداختم و با تحقیر گفتم: خوب مادرش حتما آشپز خونه هام بوده، اینم یاد گرفته
دیگه.
هیچ وقت نگاه تحقیرآمیز و پر از انزجار محمد و امیر از یادم نمی رود. وقتی چشم هایم توي آینه
ماشین به چشم هاي محمد افتاد، دیدم چنان سرشار از انزجار و خشم و شاید اشمئزاز است که جا
خوردم و خفه شدم. انگار دیگر مرا حتی لایق جواب هم ندانستند و تا خانه حرفی نزدند. سکوتی
سنگین برقرار شد، شاید این اولین بار بود که محمد احساس کرد من درست بشو نیستم.
آن روز اولین باري بود که محمد دیگر جلوي خانواده ام سعی نکرد سردي روابطمان معلوم نشود. آن
ها هم با تعجب و ناباوري بی اعتنایی او را به من دیدند. تقریبا چهار شب بعدي محمد انگار مرا نمی
دید، مثل سنگی سرد و سخت کنارم دراز می کشید، طوري که حتی سرسوزنی با من تماس نداشته
باشد و من از غیظ و غصه پشتم را به او می کردم، اشک می ریختم و با گریه خوابم می برد. اما نتیجه
این رفتارها باعث نمی شد به اشتباهم پی ببرم، تنها کینه و نفرتم را از ثریا و خانواده اش بیش تر می
کرد و پافشاري ام در رفتار غلط را. تازه بعد از چهار روز هم مجبور شدم خودم را به مریضی بزنم تا با
من حرف بزند و براي مدتی کوتاه حساب کار خودم را کردم و یکی دو هفته آرامش بینمان برقرار
شد. منتها آرامش قبل از طوفان. چون به محض این که اوضاع تقریبا عادي شد، سختی بی اعتنایی و
قهرش را فراموش کردم و همان رفتار مزخرف و فکرهاي احمقانه به کله ام برگشت.
wWw.98iA.Com