پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:19 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٢
نمی فهمیدم. این بود که چون نه دشمن را درست می شناختم نه راه مبارزه را بلد بودم، به جاي دشمن
خودم و محمد را زخمی می کردم، رنج می دادم و عذاب می کشیدم و نمی فهمیدم.
یک بار محترم خانم درباره رفتار الهه حرف قشنگی به من زده بود که براي همیشه توي گوش من
ماند. او گفته بود: مادر! خدا کنه بدي هایی که آدم می کنه، ریشه اش از نادانی باشه، نادانی رو هم
خدا می بخشه، هم بنده خدا. ولی بدي هایی که از سر بدذاتی و قصد و غرض است، نه قابل بخشش
است نه گذشت.
چیزي که من بعدها فهمیدم این بود که در هر دو حالت نمی شود از بدي انتظار خوبی داشت. بیهوده
نگفته اند که: گندم از گندم بروید، جو ز جو. از طرف دیگر آزار رساندن و اذیت کردن دیگران
لزوما نشانه بدذاتی نیست. کافی است کمی نادان باشی و به احساست میدان بدهی و در مورد آن نه
تنها شک نکنی، به آن اطمینان هم داشته باشی. معلوم است اعتماد و اطمینان کورکورانه به خود یا
دیگران، چه سرانجامی دارد. من هم آن روزها نادانی بودم که نمی دانست نادان است و به آنچه بودم
راضی بودم و این بود که با سر به زمین خوردم و دیگر قد راست نکردم. بله، وقتی جهالت، حسادت
و حماقت درهم آمیزند براي ویران کردن دنیا هم کافی است، چه برسد به زندگی.
یکی از آن جمعه هاي کذایی تولد ثریا بود، وقتی امیر با محمد در این مورد صحبت می کرد که
کادو چه چیزي تهیه کنند، حرص دوباره توي وجودم جمع شد و فکم را به فشرد. محمد قبل از این
که دهان باز کنم، سعی کرد سر و ته قضیه را هم بیاورد و جلوي حرف زدن مرا که احساس می
کردم چشم هایم حالتی درنده و خشمناك گرفته، بگیرد.
wWw.98iA.Com