http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٩
فصل بیستم و سوم
الان وقتی به آن روزها فکر می کنم حتی یادم نمی آید اولین بگو مگو ها بر سر چه بود؟ فقط یادم
است به زور می رفتم و با اوقات تلخ برمی گشتم. سر بهانه هاي جزئی قهر و بد اخلاقی می کردم و
روز را به هر دویمان تلخ می کردم. شاید در نهان هدفم این بود که محمد را از کوه رفتن منصرف
کنم. فکر می کردم به این طریق دلزده اش می کنم، غافل از این که به مرور از خود من که باعث
این جریان بودم خسته و دلزده می شود. وضع وقتی بدتر شد که آرام آرام رو در بایستی را کنار
گذاشتم و جلوي بقیه هم حفظ ظاهر نکردم و همین درگیري هاي ما را دامنه دارتر و قهر ها را
طولانی تر کرد و تقریبا بیش تر روزهاي هفته با هم سرسنگین بودیم. و چون محمد سال آخر بود و
درس هایش سنگین و فشرده و از طرفی دنبال کار پذیرش از دانشگاه هاي خارج از کشور بود و به
دنبالش سخت مشغول خواندن زبان، مثل گذشته زیاد وقت آزاد نداشت.
آن قهرها در زمان کمی که با هم بودم، باعث می شد فاصله مان بیش تر و بیش تر بشود.
یکی از همان روزها بود که محترم خانم وقتی در خانه شان منتظر محمد بودم، سر صحبت را باز کرد
و حرف را به عروسی و رفتن محمد به خارج کشید و گفت:
مادر، تو سعی کن منصرفش کنی. محمد اندازه خودش درسش رو خونده. آینده ش هم که غصه اي
نداره، باباش پشتش است، واسه چی بره چند سال هم آواره دیار غربت بشه؟ بلکه تو با مهربونی بتونی
نرمش کنی. همین طور که از وقتی عقد کردید نتونسته ازت جدا بشه، حالا هم یه خورده بهش سخت
بگیري، البته نه با قهر و دعوا، با ناز و نوازش و مهربونی بلکه قبول کنه نره. من می دونم به خاطر این
wWw.98iA.Com