http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٨
دوان دوان از پله ها بالا رفتم و در حالی که نفسم از دویدن و شوق به شماره افتاده بود به دیوار پشت
در تکیه دادم، صداي ضربان قلبم داشت گوشم را کر می کرد که با سري زیر انداخته وارد شد.
در را بستم و بدون لحظه اي درنگ از گردنش آویختم. از دیروز تا آن ساعت مثل یک سال گذشته
بود و احساس می کردم مدت هاست از او دورم. بدون این که حرفی بزنم در حالی که از نگاه
غمگین و خسته چشم هایش دیوانه شده بودم، مثل بچه ها فقط می خواستم خودم را توي بغلش قایم
کنم.
انگار می خواستم از وجودش مطمئن بشوم. خدایا چقدر این چشم ها و این وجود برایم عزیز بود!
چطور توانسته بودم برنجانمش یا آزارش بدهم؟
هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد، تنها لبخند شیرین او بود که باعث می شد آرامش به قلبم برگردد. با
صداي امیر که از پایین با بی صبري و طعنه می گفت محمد رفتی اونو بیاري خودتم خوابت برد؟! از
آغوشش بیرون آمدم، در حالی که احساس می کردم باري به سنگینی همه دنیا از شانه ام برداشته شد،
ولی افسوس که این اولین بار، آخرین بار نبود،بلکه آغاز اختلافاتی بود که مثل آتشی که از یک
جرقه شروع بشود گسترش پیدا کرد و خرمن هستی ام را به آتش کشید.
کاش آن شب در جواب اصرار هاي محمد علت ناراحتی ام را گفته بودم و سر و ته قضیه را با شوخی
به هم نمی آوردم، تا قضیه اساسی حل می شد. ولی اشتباه کردم. خشت اول را کج گذاشتم، این بود
که دیوار تا ثریا کج رفت.
آن شب گذشت و آرامش ما فقط تا جمعه بعد طول کشید.
wWw.98iA.Com