پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:09 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٧
آن روز آن قدر خوشحال بودم که حرف هاي امیر ناراحتم که نمی کرد هیچ، تازه خودم بیش تر از
همه می خندیدم. وقتی مادرم هم دنبال امیر از پله ها پایین رفت، بی محابا پریدم توي بغل محمد و با
شور و شوق صورتش را غرق بوسه کردم، در حالی که به جاي من او ناراحت بود که مبادا صداي ما
پایین برود و مدام می گفت هیس و سعی داشت آرامم کند.
آخر هم وقتی دید حریف من نمی شود، همان طوري بغلم کرد و از پله ها بردم بالا توي اتاق
خودمان. اتاقی که عطر گل مریم و بوي عشق با هم معطرش می کرد. اتاقی که می توانست اولین
خانه خوشبختی ما باشد و من نگذاشتم.
هنوز هم وقتی یاد آن لحظه ها می افتم دست هایم می لرزد و چشم هایم پر از اشک می شود. اشک
ندامت، اشک حسرت، اشک افسوس، افسوس براي بهشتی که از دست رفت و جهنمی جایگزینش شد
که شعله هایش سال ها روح و قلبم را سوزاند و خاکستر کرد، ولی از حرارتش اندکی کاسته نشد.
کتابخانه اش هنوز هم توي اتاقم است و آباژورش کنار تختم. آباژوري که کلاهکی سفید بر روي
پایه اي از گلدان چینی داشت که رویش نقاشی بسیار لطیف و کمرنگی کشیده بودند، نقاشی با رنگ
ملایم مثل رویا و درست همان طور هم اتاق را روشن می کرد، با نوري ضعیف و ملایم مثل رویا.
و باز مثل سال قبل یک جعبه کوچک که این بار لاي گل ها بود. حتی انتخاب هدیه هایش هم
ظرافتی خاص داشت. توي آن جعبه، دو تا حلقه بود جدا از هم، یکی حلقه اي مات و براق که به نظر
نقره اي- طلایی می آمد و دیگري حلقه اي که روي انگشت هفت می شد و پر از نگین هاي ریز بود
و دوتایی توي دست یک انگشتري ظریف و زیبا می شد.
wWw.98iA.Com