http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٧
در طبقه دوم راه پله اي بود که باز به بالا می رفت. برخلاف آنچه به نظر می آمد که پله ها به پشت
بام می رود، در انتهاي راه پله دري بود که به یک هشتی کوچک باز می شد. و از آن جا دو در
چوبی، یکی به پشت بام و دیگري به اتاقی مستطیل شکل بسیار روشن راه داشت که از قرار انباري
بزرگی بود که با حسن سلیقه تبدیل به یک سوئیت زیبا شده بود.
دیوار شمالی اتاق سرتاسر شیشه بود و نیمی از دیوار جنوبی دیوار یک حمام کوچک با کاشی هاي
سفید و سبز بود و نیمی دیگر کمدي بزرگ و جادار که توي آن می شد حتی لباس عوض کرد و
براي آن اتاق حکم انباري جادار را داشت که توي قفسه ها و تخته بندي هایش کلی چیز جا می
گرفت.
روزي که آن اتاق را دیدم چقدر ذوق کردم، در حالی که نمی دانستم آن اتاق که می شد گفت مثل
خانه اي مستقل براي من و محمد بود، روزي گور خوشبختی و آرزوهاي من خواهد شد.
طفلک پدرم با خانه جدید غریبی می کرد. تنها باري که به وضوح دیدم از کاري که کرده پشیمان
است همان بار بود. انگار احساس می کرد اشتباه کرده و بر خلاف خانه قدیمی که با میل و رغبت
پول خرج می کرد، براي این خانه به سختی خرید می کرد، به خصوص با تعویض اثاثیه خیلی مخالف
بود. انگار دلش می خواست ته مانده خاطراتش را نگه دارد و در عین حال دلش نمی آمد مادر را هم
برنجاند. این بود که اثاثیه قبلی در عین این که توي خانه پخش می شد، مادر سعی می کرد جلوي
چشم پدر را با وسایل مانوس پر کند.
wWw.98iA.Com