پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:06 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩۵
فصل بیستم و یکم
نمی دانم در زندگی همه این طور است یا براي من این طور بود که هیچ کدام از تغییر و تحول هاي
زندگی ام تدریجی نبود.همه آن قدر سریع و بدون زمینه انجام شد که مدت ها بعد مهلت می شد
باورشان کنم، در آن ها دقیق بشوم و بیندیشم. مثل ازدواجم با محمد، مثل مرگ خانم جون و یا مثل
تغییر خانه که آن قدر به سرعت انجام شد که بعد ها همیشه فکر می کردم چطور بدون این که بفهمم
از خانه اي که بوي خانم جون و بچگی هاي خودم را می داد، خانه اي که از وقتی چشم باز کرده
بودم آن را دیده بودم، خانه اي که همیشه خانم جون می گفت وقتی مادرت تو را حامله شد برایمان
قدم کردي و بابایت این خانه را خرید و توي اون اتاق رو به قبله به دنیا اومدي که حالا اتاق منه.
خانه اي که توي آن خوشبختی و آرامش را با تک تک سلول هایم حس کرده بودم، جدا شدم و
دنیاي خوش بچگی و آرامش و سپیدبختی را پشت سرجا گذاشتم.
خانه جدید با وجودي نوسازي و قشنگی یک چیز کم داشت و آن عطر و بوي خانم جون بود که
باعث می شد ما بیش از پیش احساس غریبی کنیم.
خانه مان توي کوچه اي عریض بود که خانه هایی بزرگ داشت. کوچه و محله شاید اعیانی تر بود،
ولی صفا کوچه قدیمی را نداشت. نه از شرشر آب و درخت هاي تناور میان آن خبري بود، نه عطر
گل هاي یاسی که از فراز دیوارها توي کوچه می ریخت.
انتهاي کوچه یک خانه شمالی بود از سنگ سفید. از دري بزرگ و سفید رنگ که وارد حیاط می
شدي روبرویت باغچه اي عریض و پر از گل هاي رنگارنگ داشت که اسم بیش ترشان را نمی
wWw.98iA.Com