http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٢
ساده و راحت گفتم: نه، فکر کردم به خاطر خودم نگرانن.
نیم خیز شد و گفت: یعنی نفهمیده بودي منظورشون از حرف هاي دو پهلویی که می زنن چیه؟
نه اصلا، فکرش رو هم نکردم.
سرش را تکان داد و با لبخندي شیرین گفت: خدایا زن ما رو ببین، خوب عزیز من، این که دیگه
فکر و تامل نمی خواست، یک چیز واضح بود.
آخه من و تو که....
نتوانستم ادامه دهم و ساکت شدم.
محمد در حالی که دراز می کشید گفت: می دونم. ولی از قرار اون ها جور دیگه فکر کرده بودن.
بعد ها که محمد را از دست دادم همیشه در نهان حسرت می خوردم که کاش همان طور بود که
دیگران فکر کرده بودند، و من از دستش نداده بودم.
روزهاي عزاي خانم جون گذشت. ولی ماتم واقعی بعد از مراسم توي خانه خالی ما بود که تمامی
نداشت. جاي خالی خانم جون، خاطره هایش و صداي پاهایش و یاد حرف هایش توي گوش دلمان
می پیچید و غصه را بیش از پیش با دل و جانمان آشنا می کرد.
من که ترسو تر از قبل شده بودم، هر چه می گذشت حالم به جاي بهتر شدن ، بدتر می شد. از خانه
مان و شب می ترسیدم. وحشتی که بر وجودم غالب شده بود، دست بردار نبود . بر خلاف انتظار همه
wWw.98iA.Com