http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٨
فصل بیستم
روزها و شب هاي بعدي چه کشنده و تلخ بود. دیوارهاي خانه روي قلبم فشار می آورد و تحمل خانه
اي را که تویش بزرگ شده بودم، نداشتم.
از همه جاي خانه بوي خانم جون می آمد، اما خودش نبود. صداي پاهایش را می شنیدم، بوي عطر
تسبیحش توي شامه ام می پیچید و چشم باز می کردم، ناباورانه، خانه سیاهپوش را می دیدم. منظره
چشم ها و دست سرد خانم جون و آن شب تلخ از جلوي چشمم کنار نمی رفت. مرگ خانم جون
براي من، توي هفده سالگی، اولین تجربه دردناك زندگی بود. ضربه اي سخت بود و تحملش فراتر از
توانایی روح نازپرورده و نامرادي ندیده من. مریض شدم، مرضی که براي همیشه با من ماند، یادآور
از دست دادن خانم جون.
سوزش مدام معده بی چاره ام می کرد و در عین حال به محض این که غذا می خوردم، حالم به هم می
خورد. روزها وضع جسمی فرسوده ام می کرد و شب ها، وهم و کابوس و خواب هاي آشفته.
حال وحشتی که همیشه توي تاریکی و تنهایی به من دست می داد، حالا شدید تر شده بود. از تاریکی
و خانه خودمان می ترسیدم و این ترس رفته رفته چنان بر من غالب می شد که خواب را از چشمم می
گرفت و حتی پناه بردن به محمد هم آرامم نمی کرد و از وحشتم نمی کاست. وقتی هم که از فرط
ضعف و خستگی تقریبا بی هوش می شدم، مدام خواب هاي عجیب و غریب و کابوس می دیدم و در
حالی که خیس عرق و غرق اضطراب بودم، با صداي محمد بیدار می شدم و به آغوشش پناه می بردم
و دوباره گریه بود و گریه.
wWw.98iA.Com