http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٠
کنارش نشستم و آرام بازویش را تکان دادم. خانم جون اذون رو گفتن ها، الان نماز مومن ها می ره
بالا، زود باشین! خانم جون، خانم جون....
تکان هایم کمی محکم تر شد، ولی خانم جون هیچ جوابی نداد.
با تعجب خانم جون رو به سمت خودم برگردانم. چشم هایم از حیرت گشاد شد، وحشت تمام وجودم
را گرفت و بی آن که دست خودم باشد، دهانم با تمام قدرت به فریاد باز شد. خانم جون با چشم هایی
باز روبرو را نگاه می کرد. نگاهی آزام و ثابت، و دستش در حالی که هنوز تسبیح تربتش لاي
انگشت هایش بود روي پاهاي من که از ترس فلج شده بود افتاد، سرد و یخ کرده.
جیغ هایی که از حنجره من خارج می شد، انگار صداي من نبود. حیرت، وحشت، تعجب و ترس از
فضاي تاریک اتاق و سایه خودم که روي دیوار روبرو بزرگ و ترسناك بود، چشم هاي باز خانم
جون و دست هاي یخ کرده و سردش، داشت مرا از پا در می آورد.
پاهایم به راستی فلج شده بود و چشم هایم خیره در چشم هاي خانم جون مانده بود. حتی قدرت فرار از
آن صحنه را نداشتم. دهانم تمام وحشتم را با صداهایی که از اختیار خودم هم خارج بود بیرون می
ریخت. چراغ روشن شد.
امیر، محمد ، و مادر و آقا جون سراسیمه وارد اتاق شدند. تکان هاي محمد و امیر، التماس هاي مادرم
و صدا زدن هاي پیاپی آقا جون هیچ کدام نمی توانست جلوي فریاد هاي مرا بگیرد. شوم و ناباوري و
ترسی که وجودم را گرفته بود، آن قدر شدید بود که اختیار اعضاي بدن و اعمالم را از دست داده
wWw.98iA.Com