پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:00 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧١
فصل هجدهم
روز چهارم بود. خسته و بی حوصله از مدرسه برگشتم. موقع اذان ظهر بود و من که فکر می کردم
باید تا فردا عصر که جمعه بود و محمد برمی گشت صبر کنم، دلتنگ و کج خلق وارد حیاط شدم.
خانم جون که حتی سرماي زمستان هم جلو دارش نبود داشت طبق معمول سرحوض وضو می گرفت.
سلام ، خانم جون.
خانم جون سربلند کرد و با صورتی بشاش و صدایی سرحال گفت: سلام به روي ماهت، چشم شما
روشن.
چند لحظه طول کشید که معناي حرف خانم جون را بفهمم، بعد یکدفعه هول و دستپاچه و مردد
پرسیدم: محمد اومده؟!
خانم جون خندان گفت: اومدن که اومد، ولی دوباره رفت.
رفت.
انگار آب یخ روي سرم ریختند، وا رفتم. دوباره پرسیدم: رفت؟ کجا رفت؟!
خانم جون بلند بلند گفت: سوغاتی مارو داد و گفت می خواد بره یک زن دیگه بگیره که بلد باشه،
مسافر رو چه جوري بدرقه می کنن!
همزبان با آخر حرف هاي خانم جون، محمد توي چهارچوب در راهرو ایستاد و من بی اختیار خانم
جون و مادرم را که حالا پشت شیشه اتاق خندان ایستاده بود، فراموش کردم. جیغی از شادي کشیدم و
wWw.98iA.Com