پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:59 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٢
دور را راه راست می پندارند و هر روز بیش از دیروز در گمراهی حسرت بارشان گم می شوند. چون
نمی دانند که حتی رنج در پرتو گرماي دوستی و همدلی و به پشتوانه چشم هایی که به خاطر اندوه ما
نم اشک برمی دارند، زیباست و قابل تحمل. آه که اگر این چیزها را آن روز ها می فهمیدم، چه قدر
زندگی ام فرق می کرد. اگر می فهمیدم که معناي عشق فرمان روایی بی چون و چرا بر دیگري
نیست، حتی اگر با بزرگواري او این فرمانروایی ممکن شود، و معناي دوست داشتن ، در بند کشیدن
و مالک مطلق دیگري بودن نیست.
سلاح اشک و ناز کردن و قهر و رفتارهاي کودکانه از حد که بگذرد، درست برعکس عمل می کند
و ریشه محبت را از بیخ و بن می کند و از جا در می آورد.
نظام این بر پایه درك و فهم و شعور بنا شده و برپاست، عدم درك و بی شعوري و کم عقلی در هر
مرحله اي از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق هاي آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و
دائمی شود ، قاتل رابطه و عشق و دوستی است...
حدود ده روز بعد بود که محمد گفت پس فردا، همراه محترم خانم و فاطمه خانم به اصفهان می رود.
آقا رضا همراه وسایل می رفت و محمد همراه مادرش.
این خبر را در حالی که سرش توي کتاب هایش بود داد و بعد هم گفت: نگاه کن ببین توي این سه،
چهار روز چه امتحانی داري؟ اگر مشکل داري بپرس.
واي که آن شب چه سرو صدا و قیل و قال بیهوده اي راه انداختم. اصلا برایم قابل قبول نبود که
محمد تنها و بدون من، آن هم براي چهار روز، به مسافرت برود. نه ماه از نامزدي ما می گذشت و من
wWw.98iA.Com