پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:58 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٠
محترم خانم گفت: آقا رضا هم همیشه همینو می گه، بازم خدا رو شکر دامادم خوب و با ایمانه. همه
ش می گه هر چی خدا بخواد. تازه من و فاطمه رو هم اون دلداري می ده. من که همه ش راه می رم
و دعاش می کنم.
مادر گفت: همین براشون از صد تا دوا و دکتر بهتره، دعاي خیر مادر، غیر ممکنه گیرا نشه.
خانم جون یکدفعه ، در حالی که برق شیطنت همیشگی به چشم هایش برگشته بود، با نگاهی به من
زري گفت: والله محترم خانم ، من که می گم غصه که نباید بخوري هیچ، از حالا به بعد بایس روزي
چند دفعه خدا رو شکر کنی، هم ما یک یکی یکدونه داشتیم، هم شما یک ته تغاري که بالاخره از
خونه بیرنشون کردیم و یک نفس راحت کشیدیم. مادر، این ها همه جاي شکر داره، مگه نه؟!
با تایید مادر و محترم خانم و خنده هایشان و سرو صداي من و زري ، فضا تغییر کرد. خانم جون با
روش همیشگی خودش، دوباره شادي و نشاط را به جمع ما برگرداند و محترم خانم، انگار غصه هایش
را فراموش کرده باشد، با چهره اي آرام و مهربان و پر از آرامش از خانه ما رفت.
wWw.98iA.Com