http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۵
به هم بزنی تموم می شه. از اون طرف زنده باشن. پسرهایت. ایشاالله همین روزها آقا مهدي بچه دار
می شه، سرت به بچه اون ها گرم می شه.
محترم خانم که از دست الهه و رفتار هایش به تنگ آمده بود، یکدفعه انگار داغ دلش تازه شد و
سردرد دلش باز. چون با گذشت حدود سه سال از ازدواج آقا مهدي، الهه نه تنها بدبینی هاي گذشته
را از بین نبرده بود، بلکه به اختلافات و کینه ها دامن می زد و محترم خانم که به قول خودش، دلش
دریاي خون بود ، روز به روز از غصه دچار بیماري هاي جور وا جور می شد. حاج آقا با بی اعتنایی و
نادیده گرفتن سعی می کرد نتیجه رفتار نا درست را نشان بدهد، ولی محترم خانم بیچاره با خون دل
سعی می کرد ظاهر را حفظ کند، ولی الهه لایق آن ها نبود. به همین دلیل با آمدن اسم مهدي، محترم
خانم اشک به چشم آورد و گفت: چی بگم ملیحه جون؟ چی بگم؟ اسم مهدي که می آد، خدا شاهده
انگار یکی نیشتر به این قلب من می زنه. حالا ما هیچی، من از حق خودم گذشتم و این دختره رو
واگذارش کردم به خدا.جگرم از این کبابه که مهدي خودش هم زندگی خوشی نمی کنه، شده پوست
و استخون. این دختره با این اخلاق و رفتار عوضی ، نمی دونم چه جوري این بچه رو خام کرد و به
روز سیاه نشوند. براي رضاي خدا، یکی نیست که این خانم ازش خوشش بیاد!
همه یک عیبی دارن. از بخل و حسادت روي همه عیبی ایرادي می گذاره. فکر می کنه این جوري
خودش خوب نشون داده می شه. آخه یکی نیست بگه بی انصاف ، تو به چی می نازي؟ به قد و بالاي
رعنایت؟ به رخساره بی همتایت؟ به خلق محمدیت؟ من نمی دونم چی شد که مهدي این خاك رو
دو دستی توي سرش ریخت که حالا باید نون رو توي خون بزنه و بخوره.
wWw.98iA.Com