http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵١
فصل شانزدهم
محمد با خنده اي از ته دل با خانم جون هم داستان شده بود و من در حالی که با سرو صدا و شلوغی
مخالفتم را اعلام می کردم سعی داشتم با نیشگون هاي محکمی که از بازوي محمد می گرفتم ساکتش
کنم.
خانم جون خندان گفت: بفرمایین ، حالا دیدي؟ بدهکار هم نشی خیلیه، اینه که مادر بهت می گم
زنت رو نباید این قدر لوس کنی دیگه.
آن روز چقدر حرص خوردم و خانم جون و محمد خندیدند. آن شب در حالی که محمد داشت مسئله
هایم را حل می کرد، یک دست زیر چانه ام بود و در ظاهر به حرف هایش گوش می کردم، ولی
حواسم جاي دیگر بود پیش حرف هاي خانم جون و گذشته عزیزانم که من تازه به آن پی برده بودم
و در جواب سوال محمد که پرسید یاد گرفتی یا نه؟ با گیجی سرم را تکان دادم.
چند لحظه نگاهم کرد بعد در حالی که خودکار را زمین می گذاشت و کتاب را می بست گفت: نخیر
، نفهمیدي.
بعد دستم را از زیر چانه ام برداشت و صاف نشاندم.
خوب حالا می شه بپرسم به چی فکر می کنی؟
دستپاچه گفتم: هیچی به خدا، داشتم گوش می کردم.
wWw.98iA.Com