http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٣
فصل چهاردهم
برگشتم به خانه. سرمایی که دوباره در آن مسافت کم به جانم ریخت حالم را بدتر کرد. پیش خودم
فکر کردم حتما سرما خورده ام، لرزي که به جانم افتاده بود حالم را بدتر کرد. خسته و خرد بودم ،
حتی حوصله نکردم موهایم را باز کنم . اولین لباس گرمی که دم دستم بود، یادم است پولیور محمد
بود پوشیدم و در حالی که دندان هایم از لرزي شدید به هم می خورد زیر لحاف از هوش رفتم. نمی
دانم چقدر گذشته بود که با صدا و تکان آرام دست هاي محمد بیدار شدم.
مهناز ، مهناز ، چی شده؟!
در حالی که در گرمایی سوزان دست و پا می زدم، چشم هایم را باز کردم. محمد لحاف را کنار زده
بود و چراغ روشن بود.
با چشم هایی تب دار، نگاهش کردم. چقدر گذشته؟ کی آمده بود؟
یک دستش روي پیشانی ام بود و با دست دیگر نبضم را گرفته بود. انگار با خودش حرف بزند،
عصبی گفت: مثل کوره داره می سوزه.
لحاف را کاملا کنار زد و بیرون رفت و من بی حال چشم هایم را بستم. دوباره از احساس سرما و
صداي مادرم چشم هایم را باز کردم. محمد دستمالی خیس روي پیشانی ام گذاشته بود و مادر نگران
در حالی که دستم توي دستش بود صدایم می زد: مهناز پاشو، مامان پاشو این قرص رو بخور.
محمد پرسید: مادر، امروز حالش خوب بود؟
wWw.98iA.Com