http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣١
بگیرین و با دست راست دستشون رو. شما هم خانم، لطفا به حالتی که انگار به کنار سینه شون تکیه
دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین . با لبخند توي چشم هم نگاه کنین،
آهان، همین طور خوبه، چند لحظه صبر کنین، آماده ؟!
خدا می داند در آن چند ثانیه چه حالی داشتم. نگاه پر مهر محمد را می دیدم و گرماي لبخندش
حرارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم حس می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد
باشم و اختیارم را از دست ندهم. آن عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس هاي گذشته است که
از دیدنش خونی گرم توي رگ هایم می دود و همان حس آن روز را پیدا می کنم. هیجانی سرکش
از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهري که با زجر می خواستم لا به لاي خشم از دید او
پنهان بماند.
عکس را گرفتم، بدون لحظه اي مکث، بازویم را از دست محمد بیرون کشیدم و بدون این که
نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در حالی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد،
احساس می کردم. آن شب چه حالی بدي داشتم. بی قرار و دلتنگ بودم، تمام وجودم محمد را می
طلبید و در عین حال نمی خواستم ببینمش. هیجان روحی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد
همراه شده بود. تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر
بروند.
سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.
_________________________________________________________________________________
صفحھ ١٣٢
محترم خانم گفت: محمد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ري؟ صبر کن الان می آد، حالا چه
عجله اي داري؟!
با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و گفتم: راه که دور نیست. من با این لباس ها خیلی معذبم، الان
برم که صبح زودتر بیام کمک.
wWw.98iA.Com