پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:17 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٠
محترم خانم صدا کرد: محمد ، مادر، بیا جلو دیگه.
ولی من رویم را برنگرداندم ، محمد نزدیک می شد و هجیان من براي آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.
عکاس گفت: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.
آقا جون پشت سر محترم خانم ایستاد و محمد در حالی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت. با
همه رنجیدگی و ناراحتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی
گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد. حرارت دستش و نزدیکی جسمش قرار و آرام را از
من گرفت. عجیب بود حالت قهر به جاي دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد. ولی
هرطور بود باید جلوي خود را می گرفتم. نمی خواستم تسلیم شوم. در حالی که دلم نمی خواست
دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را براي عادي بودن رفتارم و در عین حال، نگاه نکردن به محمد
می کردم.
فاطمه خانم گفت: محمد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.
و من ته دل چقدر از او ممنون شدم. کنار سفره، خانم عکاس داشت می گفت که چطور بایستیم.
محمد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توي
گوشم خیلی آرام گفت: چرا به من نگفتی که لباست فقط اون نیست؟
در حالی که تمام رنجیدگی و خشمم را توي نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به
چشم هاي مشتاق و پر از محبت و تحسین محمد افتاد. دلم فرو ریخت، فوري رویم را برگرداندم ،
ولی عکاس گفت: همون حالت الانتون خیلی خوب بود. آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را
wWw.98iA.Com