پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:06 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٣
بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در که بسته می شد باید از نزدیک خیلی دقت می کردي
تا شیار بین دو قلب را ببینی.
در ضمن می خواستم بگم ، اینو به هر کس نشون می دي ، درش را نمی خواد باز کنی ، باشه؟
چرا؟!
براي این که چیزي که تویش نوشته مربوط به توست نه کس دیگه و من دوست دارم غیر از من و
تو کسی ازش خبر نداشته باشه. عیبی داره؟!
سرم را تکان دادم چشم غرایی گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آویختم و بوسیدمش. چه شب
قشنگی بود . آسمان برفی آن شب زمستانی براي من به قشنگی یک صبح آفتابی تابستان گرم بود و
وجودم پر از گرماي عشقی که زندگی ام را پر کرده بود.
محبتی که گهگاه احساس می کردم وجودم گنجایش تحملش را ندارد. حس سعادت شیرینی که براي
هر انسانی می تواند بهشتی مجسم در این دنیا باشد و من سرمست این باده بی نهایت براي باقی عمر
پایبند وجودي که با زنجیرهاي مهر و عاطفه من را به اسارت در می آورد.
آن شب در حالی که عطر گل هاي مریم فضا را انباشته بود و با وجودي سرشار از عشق دست در
دست محمد در سکوتی شیرین از پنجره ریزش برف ریز و تندي را نگاه می کردم که مثل پرده اي
پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فکر می کردم. نمی دانم خود محمد می دانست با این
کارها و حرف هایش با من چه می کرد ، یا نه. ولی من ، سال ها بعد فهمیدم که تک تک آن صحنه
ها حرف ها و رفتارهایش چه طور ، مثل نقش روي سنگ ، برذهن و قلبم حک شده است.
____________________________________________________________________________________-
صفحھ ١١۴
مثل خاطره آن روز و آن شب که براي همیشه زنده و تازه توي ذهنم ماند و آن گردنبند که یادگار
آن خاطره و عزیزترین دارایی زندگی ام شد و تقریبا دیگر هیچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در
نیامد.
wWw.98iA.Com