http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١١
یادم است ، آن شب هوا خیلی سرد بود. برف ریزي می بارید و من خوشحال از این که فردا مدرسه
ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و حیاط را که پوشیده از برف می شد نگاه می
کردم . منتظر محمد بودم که رفته بود خانه شان سري بزند . وقتی آمد او هم بی صدا کنارم ایستاد ،
در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه می کرد ، بازویم را گرفت و ساکت به حیاط خیره شد .
چند دقیقه که گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت گفتم یک دلیل رو باید همون روز بهت
بگم ؟!
برگشتم و پرسان توي چشم هایش نگاه کردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه.
از نگاه کنجکاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پیشانی ام را بوسید و گفت : وقتی چشم هات این
جوري کمین می کنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه . نترس نمی
خوام سر به سرت بگذارم . فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود که دوست داشتم روز تولدت پیش
خودم باشی این حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من که هنوز با تردید نگاهش می کردم دراز کرد و گفت: حالا اینم براي تشکر
هم از این که به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت که خوب خوندي و از همه مهم تر
براي این که خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش می کردم. بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم که ،
دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسی . با عجله در جعبه کوچکی را که توي دستم
گذاشته بود باز کردم. داخلش یک گردنبند با زنجیر بلند نقره اي رنگ بود. یک قلب که از دو طرف
wWw.98iA.Com