http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٣
اواخر پاییز همان سال موقع امتحانات ما بود که یک روز صبح توي مدرسه زري گفت عمه حاج آقا
براي پنجشنبه آینده من و مادرم را به مهمانی زنانه اي که هر سال دارد دعوت کرده، و من چون
وصف عمه خانم که اسمش زرین تاج بود و مهمانی هایش را بارها از زري شنیده بودم، ظهر که از
مدرسه برگشتم اولین حرفی که به محمد زدم همین بود. او که براي رفتن عجله داشت جواب نه
محکم و قاطعی داد که مثل آب سردي شد روي اشتیاق بی نهایتم.
وا رفته گفتم: آخه چرا؟ زري هم می ره!
محمد همان طور که آماده می شد گفت: زري بره اون سرش درد می کنه واسه همین چیزها.
با التماس گفتم: منم می خوام برم.
برگشت با نگاهی مهربان مثل نگاهی که پدري به بچه اش می کند گفت: باشه شب صحبت می کنیم
الان دیرم می شه.
بعد هم گذاشت و رفت. وقتی به زري گفتم محمد مخالف است، در حالی که از خودم بیش تر وا
رفته بود، پرسید : چرا؟
نمی دونم گفت شب صحبت می کنیم.
زري مثل کسی که فکر خوبی به سرش زده گفت: ولش کن به مامان می گیم راضیش کنه.
wWw.98iA.Com