پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:13 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۴
قداست و پاکیشان بکاهد، مثل خود عشق. فقط کسی می تواند عشق را بفهمد که خودش این حس ها
را لمس کرده باشد. اگر نه، سعی در بیان آن ها ثمري ندارد.
عصر روز جمعه به انتظار برگشتن خانواده مان توي حیاط نشسته بودیم. با اینکه دلم براي همه بی
نهایت تنگ شده بود، ولی از این فکر که وقتی برگردند این تنهایی و خوشبختی هم تمام می شود،
دلم گرفته بود و بدون اینکه خودم بفهمم اخم هایم توي هم رفته بود.
محمد با خنده پرسید:
- دوباره چی شده خانوم کوچولو؟!
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- هیچی.
- منظورم بیرون از خودت نبود. منظورم توي اون سر قشنگته. چی شده دوباره اخم هایت توي هم
رفته؟!
چه فکري ،« از فکر این که دیگران دارن می آن دلم گرفته » : چه می توانستم بگویم؟ اگر می گفتم
می کرد؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- هیچی پایم درد گرفته.
- چی؟! نشنیدم؟!
wWw.98iA.Com