پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:13 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٣
- وقت نمازه، بیدار نمی شی؟!
و دوباره خوابم برد. « چرا فقط چند دقیقه » . هم خواب هم آغوش محمد برایم بی نهایت شیرین بود
« محمد » محمد از جایش بلند شده بود که از خواب پریدم
- جونم.
- نرو. تاریکه، تنهایی می ترسم.
برگشت، دست هایم را گرفت و بلندم کرد و گفت:
- نمی ترسی. می خواي با من بیایی، نه؟!
خدایا، همان قدر که آن صبح ها و نمازها به دل من می نشست، تو هم قبول می کردي؟! دیگر
خواب آلود نبودم. می فهمیدم چه می گویم، تک تک کلمات را با عشق می گفتم. انگار می خواستم
از خدا به خاطر گنجی که به من داده بود، تشکر کنم. محمد گران بها ترین گنج زندگی من بود و
خدایا، تو می دانی چه پاك و بی آلایش دوستش داشتم.
آن دو روز و دو شب، قشنگ ترین ایام زندگی من بود. نفهمیدم زمان چطور گذشت. حرف هاي
محمد، صحبت هایش و توجهش برایم بی نهایت شیرین بود. شب ها سرم را که روي بازویش می
گذاشتم و ضربان قلبش را می شنیدم، احساس امنیت خاطر عجیبی به من دست می داد که برایم بی
سابقه بود. توصیف آن حالت ها و حس ها با کلام میسر نیست. حتی شاید سعی در بیان آن ها از
wWw.98iA.Com