http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶١
- توي حیاط؟!
- آره توي پشه بند، عیبی داره؟!
گرفتار دلهره اي ناشناخته شدم. همان طور که او رختخواب را مرتب می کرد، فکر می کردم کاش
مادرم و سایرین بودند. با اینکه تا آن روز متوجه شده بودم که محمد حریمی خاص را بین خودمان
رعایت می کند، باز آن شب حس عجیبی داشتم. محمد اما، مثل همیشه بود. یک بالش زیر پایم
گذاشت و کنارم دراز کشید، دستم را توي دستش گرفت و بوسید و پرسید:
- پایت بهتره؟!
« آره » سرم را تکان دادم که یعنی
- پس از چی ناراحتی؟!
نیم خیز شده بود و توي صورتم نگاه می کرد. وقتی توي چشم هایم دقیق می شد، احساس می کردم
افکارم را می خواند و هول می شدم.
- نه، چیزیم نیست.
- اگه نمی خواي بگی، نگو، عیبی نداره. ولی نگو نه.
بعد دراز کشید. خنده ام گرفت، ولی ترجیح دادم سکوت کنم. محمد هم برخلاف انتظار دیگر چیزي
نگفت. دستم در دستش بود که خوابمان برد.
wWw.98iA.Com