پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:12 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٩
خلاصه، به خانه رسیدیم. همه نگران و چشم به راه بودند. آقاجون و محترم خانم و خانم جون یکصدا
نه، » : می گفتند که با این اوضاع، دیگر برنامه باشد براي هفته ي بعد. ولی محمد، محکم و قاطع گفت
«. شما برین. من پیشش می مونم
بحث درگرفته بود و « نه » مامان و آقاجون نه خیالشون راحت بود که بروند نه رویشان می شد بگویند
واالله به خدا، به این ها این طوري بیشتر » : هرکس چیزي می گفت. سرانجام آقا رضا با خنده گفت
همه خندیدند و بالاخره با اصرار محمد راهی شدند. «!؟ خوش می گذره. نگران چی هستین
توي حیاط روي تخت نشسته بودیم که خداحافظی کردند. مادر و خانم جون آخر از همه با دل
محمد ناراحت نباش، » : نگرانی و کلی سفارش رفتند و امیر قبل از اینکه در را ببندد، به شوخی گفت
«! عوضش بچه داریت خوب می شه
دلم می خواست کله اش را بکنم. تقصیر او بود که نتوانستم بروم. یکدفعه دلم گرفت. دلم می خواست
«. خوش به حالشون. حالا به اون ها چقدر خوش می گذره » من هم بروم. با خود گفتم
درد پا را بهانه کردم و دوباره بغض کردم. محمد در حالی که با دقت توي چشم هایم نگاه می کرد،
گفت:
- راستش رو بگو، به خاطر پایت ناراحتی یا اینکه نشد بري؟!
مثل بچه ها لب برچیدم و گفتم:
wWw.98iA.Com