http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶
مهناز دیگه زن قانونی و شرعی شماست، ولی مادر، از اون جا که قراره دو سال دیگه عروسی کنین....
یعنی می خواستم بگم.... .
چند لحظه اي مکث کرد، بعد صحبتش را ادامه داد:
- آخه می دونی مادر جون.... .
باز ساکت شد. من متحیر مانده بودم که خانم جون چرا این قدر حاشیه می رود، ولی محمد طوري
سرش را به زیر انداخته بود که انگار می فهمید و خجالت می کشید. دوباره خانم جون گفت:
- مادر، آخه توي عقد کرده گی اگه.... یعنی می خواستم بگم ایشالله هر وقت عروسی کردین و زنت
رو بردي خونه ي خودت.... .
خانم جون باز ساکت شد، کلافه شده بود. دوباره خواست شروع کند که محمد سرش را بلند کرد.
مثل اینکه می خواست به خانم جون کمک کند، خیلی آهسته گفت:
- بله، خانم جون متوجه شدم! چشم حتماً.
من هاج و واج محمد و خانم جون را نگاه می کردم و سر از حرف هاي بی سر و ته آن ها در نمی
آخیش، خدا عمرت بده مادر، ببین چه کارهایی » : آوردم، ولی خانم جون نفس راحتی کشید و گفت
پس من دیگه خاطر » : و بعد با زحمت از جا بلند شد و گفت «. به من گیس سفید واگذارمی کنند ها
خانم جون با همان لحن « مطمئن باشین » و محمد که جواب داد «!؟ جمع از طرف شما قول بدم
مطمئن که اگه نبودیم مادر، بچه مون رو نمی سپردیم دست شما! حاج آقام گفت » : شیرینش گفت
wWw.98iA.Com