http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵
فکر کن که من فقط یک چشم دارم » : هم بوسید، دوباره دست مرا توي دست محمد گذاشت و گفت
و با سرعت رویش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت و من هیچ « که اونم بعد از این دست شما سپردم
وقت نفهمیدم که آن شب آقاجون گریه کرد یا نه؟
مادرم حتی نتوانست حرف بزند، در میان اشک و لبخند چندین بار مرا بوسید و بعد محمد را، و فوري
از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه طول کشید تا خانم جون با شوخی هایش و امیر و زري و بقیه با حرف
هایشان توانستند جلوي گریه ام را بگیرند. آن ها هم سرانجام خداحافظی کردند و رفتند. آن وقت بود
که خانم جون درِ اتاق عقد را بست و گفت:
- محمد آقا مهناز که بچه امه هیچی، شمام مثل امیر بودي و از امروز رسماً شدي پسر ما.
بعد همان طور که دستش را روي دست ما می گذاشت، گفت:
- امیدوارم به حق همین شب عزیز، خیر همدیگه رو ببینین، و سفید بخت باشین. اینم از منِ پیر زن
داشته باشین و هیچ وقت نگذارین روتون توي روي هم باز بشه و حرمت هم رو نگه دارین تا همیشه
مثل الان براي هم عزیز باشین، مثل من براي اون خدا بیامرز!
بعد از خنده ي هر سه مان خانم جون صحبتش را این طور ادامه داد:
- محمد آقا، گفتم که شما براي ما مثل امیر عزیزي، اما مادر، بین قوم و خویش هاي ما رسم نیست
دختر رو مدت طولانی عقد کرده نگه دارن. منتها حساب شما دیگه جدا بود. حالا بزرگ ترهاتون از
من پرروتر پیدا نکردن که این حرف یعنی این شرط رو اول به شما بعد به دختر خودمون بگم. پسرم،
wWw.98iA.Com