http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠
حالا اونو » : خانم جون گفت « ا خانم جون » : با خنده و سر به زیر انداخته گفتم «!؟ کشه، تموم بشه
« بگذار کنار حواستو جمع کن ببین چی می گم
نمی خواستم نگاهش کنم. من که می دانستم چه می خواهد بگوید، فقط نمی « گوشم به شماست »
دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم. تعجب کنم؟ خوشحال شم یا خجالت بکشم؟ و از همه بدتر
می ترسیدم حالت صورتم نشان دهد که می دانم. خانم جون گفت:
- وقتی از عصر تا حالا تموم نشده، تو این یکخورده وقت هم نمی شه. سرتو بلند کن گوش بده ببین
چی می گم، عروس خانم!
احساس کردم دوباره صورتم گُر گرفتم و داغ شد. خدا را شکر خانم جون پاي شرم گذاشت و متوجه
نشد از خوشحالی و شوق سرخ شده ام و گفت:
- وا خدا مرگم بده ببین شده مثل پول قرمز، مادر تو دیگه واسه خودت خانم شدي. دیر یا زود باید
خانم یک خونه بشی. عروس شدن این قدر خجالت نداره، مادرت سن تو که بود چند وقت بود خونه
داري می کرد.
بعد همان طور که توي چشم هاي من نگاه می کرد ادامه داد:
- مادر جون محترم خانم دم غروبی که آمده بود این جا، تورو براي محمدش خواستگاري کرد. تو
چی می گی؟!
wWw.98iA.Com