پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:33 AMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧
- بارك الله، منم از سر شب این قدر خوشحالم که نگو. مادر، آدم مگه از خدا چی می خواد؟! پسره
هم جمال داره هم کمال. خانواده دار هم که هست، دیده و شناخته هم که هستن. از همه مهم تر اینه
که استخوان دارن.
آقاجون گفت:
- این ها همه درست، من فقط ناراحت سن و سالِ کمِ مهنازم.
خانم جون گفت:
- مادر خدا عمرت بده، من هنوز دوازده سالم نشده بود که رفتم خونه ي بخت، سن مهناز که بودم دو
تا شکم هم زاییده بودم، حالا خدا نخواست بمونن، حرفی جداست.
- خانم جون زمانه فرق کرده، الانه آدم این قدر چیزها می بینه و می شنوه، چشم ترس می شه. با این
همه من از پسره خاطر جمعم، بیشتر از سنش می فهمه. از بابت مهناز می ترسم، هم یکی یکدونه بوده
هم تا حالا سرش توي درس و کتاب. هنوز فکر نمی کنم عقلش به زندگی برسه.
مادرم گفت:
- نمی خوان که حالا ببرنش، محترم خانم می گفت: کار خداپسندانه است هم دو تا جوون از گناه
دور می شن، هم محمد گفته تا خودش درسش رو تموم نکنه مهنازم درسش رو بخونه، بعداً برن سر
زندگیشون.
- یعنی چی؟! یعنی فقط اسم بگذارن و نامزد باشن؟!
wWw.98iA.Com