پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:31 AMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١
فصل سوم
اگه بیکاري یک کمی آب بریز توي هاون، بکوب. مادرجون حالا مو » : مادر خندید و گفت
همان «. یکخورده بلندتر، یکخورده کوتاه تر، عمر آدم نیست که دیگه برنگرده! نترس، بلند می شه
موقع صداي بسته شدن در حیاط آمد و صداي آقاجون که مثل همیشه تا وارد خانه می شد، همون
و صداي خندان و همیشه سرحال امیر، «!؟ حاج خانوم کجایی » : پشت در، مادرم را صدا می زد که
برادر بزرگم که با صداي بلند سر به سر خانم جون می گذاشت و می خندید.امیر دانشجوي رشته ي
حسابداري و در عین حال کمک پدرم بود و با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، رابطه مان، به قول
مادرم، مثل بچه هاي شیر به شیر بود.
امیر اگر در خانه بود کارش این بود که سر به سر من و خانم جون بگذارد. مواقعی هم که بیرون بود
با محمد بود. یکدفعه یاد این نکته ي مهم افتادم، امیر و محمد دوست هاي جان در یک قالب بودند.
یعنی امیر خبر داشت که محمد از من خواستگاري می کند؟! اصلا از کجا معلوم محمد مرا خواسته
باشد؟ شاید محترم خانم و حاج آقا خودشان این تصمیم را گرفته باشند! بی اختیار کسل شدم. نمی
دانم چرا، ولی دوست داشتم محمد خودش مرا خواسته باشد، دوستم داشته باشد و انتخابم کرده باشد.
راستی، چرا اصلا به این فکر نیفتاده بودم؟ کاش زودتر بزرگ تر ها حرف بزنند و همه چیز معلوم
شود، ولی به هر حال فعلا چاره اي نبود باید صبر می کردم.
آقا جون در حالی که لباس راحتی پوشیده بود و داشت آستین هاي پیراهنش را بالا می زد، از اتاق
بیرون آمد. چقدر صورت خسته و مهربانش را دوست داشتم.
wWw.98iA.Com