پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 3:22 AMفصل دوم
صداي مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توي حیاط می آمد که:
هزار بار گفتم این کتري منو دست نزنین، بابا این کتري مال وضوي منه، مگه حریف شدم؟! والله »
وا، خانم، من کتري رو » : مادرم جواب داد «! من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد
یعنی ما اختیار یه کتري رو هم توي » : خانوم جون گفت «. برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا
«. اختیار دارین همه ي این خونه اختیارش با شماست » : مادرم با ناراحتی گفت «!؟ این خونه ندریم
ننه، آدم که پیر می » : خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لحنی مسالمت جویانه گفت
شه ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتري که جایش عوض می شه
ها، می ترسم دست ناپاك جایجاش کرده باشه، احتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی
«... چسبه، اگر نه
صداي زنگ در حرفشان را نیمه تمام گذاشت. من که آن سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق
همراهی زري رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ي لباسی که از بعد از ظهر وقتم را گرفته
هول نشین خانم جون، نامحرم نیست، محترم خانم » : بود کلنجار می رفتم. از صداي مادرم که می گفت
به به، چه عجب، بابا همه وقتی » : فهمیدم مادر زري آمده. خانم جون با صداي بلند گفت « هستن
نه به خدا خانم » : محتر خانم با خنده گفت «!؟ مادرشوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه
خدا نکنه، گرفتاري و مریضی باشه، » : خانم جون جواب داد «. جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاري