پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 3:20 AMاین بار محمد پشت پرده ي اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود
«. امیر، من رفتم دنبال مرتضی » : یا غصه دار؟! گفت
اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می »: شربت را خوردم و به توصیه ي ثریا که می گفت
چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و «. شه
اشک بی اختیار بر گونه هایم جاري بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار
صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توي بالش فرو کردم تا صداي ترکیدن بغضی که داشت
خفه ام می کرد، صداي هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماري که قلبم را نیش
قلبم می سوخت و آتش «...! محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده » : بزند، توي مغزم دوران می کرد
می گرفت و سیل اشک هاي بی اختیارم حتی ذره اي از تلخی این آتش نمی کاست.
از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که براي خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم
دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردي که مثل پتک به سرم کوبیده می شد
داشت منفجر می شد. توي تاریکی اتاق و لا به لاي گریه ي بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب
برگشت و من مثل کسی که نامه ي عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال
پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به
علت خوشبختی، احمق بودم.... .