زیبایی خناس
پنج شنبه 23 دی 1389 11:00 PM
|
زایبایی خناس |
بسم الله الرحمن الرحیم |
11 صفحه |
|
سرباز در حالی که سوت میزد وارد سالن شد و یکمرتبه بادیدن آقای قاضی جا خورد و احترام محکمی گذاشت. با نگاهی مضطرب به قاضی نگاه کرد . قاضی که شدیدا" در فکر بود به او نگاه کرد و گفت سرباز کجا هستی , سرباز دستپاچه گفت عباس آباد ,قاضی دست دراز کرد و گفت پرونده هارو بده ببینم ,سرباز با عجله پرونده هارو داد و یکقدم عقب رفت قاضی نگاهی کرد و پرونده دوم را برداشت و متفکرانه مشغول مطالعه شد .باز جویی و تحقیق نیرو انتظامی و بازپرس .... سرباز که خود را فراموش شده میدید با من و من گفت ببخشید من اجازه دارم برم .قاضی سر بلند کرد و به او خیره شد انگار که متوجه حرف او نشده باشد بعد 30 ثانیه مکث گفت : شاکی این پرونده را میشناسی سرباز گفت: بله یک پیر مرد بدبخته قاضی دقیقتر به سرباز نگاه کرد و گفت چرا بدبخت ؟سرباز گفت خانواده فقیری هستند پیرمرده هم سکته کرده زن و دخترش هم تا جایی که من میدونم اذیتش میکنن الانم تقریبا یکدست و یکپاش فلجه ... قاضی باز به فکر رفت ومشغول مطالعه پرونده شد . سرباز دوباره اجازه رفتن خواست قاضی گفت برو صدای جیغ و داد پدر و مادر به آسمان رفته بود . دیگر حفظ آبرو از یاد رفته بود چون آبرویی نمانده بود ساعت 1 بعد از نیمه شب کتایون دختر بزرگ خانه مست آمده بود مادر چادر نماز به سر و پدر تسبیه به دست خودشان را میزدند. پسر 15 ساله خانواده چاقو آشپزخانه را برداشت و بدون اینکه کسی متوجه رفتنش بشه بیرون رفت . جنگ شدیدی درونش داشت هرکاری که ممکن بود انجام داده بودند. درست دو سال بود که از دست مجید خون جگر میخوردند پسری لات و کثیف که بی کار و بی عار با پول این و آن صبح تا شب مشروب میخورد و شب تا صبح کثافتکاری میکرد.بدبختانه آنچنان در تملق و دروغ و ابراز علاقه استاد بود که هر دختری در اولین برخورد دیوانه اش میشد . فقط خدا میداند که تا حالا چند نفر را بدبخت کرده بود .دوستهای زیادی عین خودش داشت که هربار کار به پاسگاه و دادگاه میکشید . صفحه : 1 |
||
|
با رشوه و شهادت دروغ و پارتی جریان را ماست مالی میکردند . تو درگیری هم همیشه ده نفری پشتیبانش در میومدن بطوری که چند باری با پررویی وارد خانه مردم شده و با درگیری دخترشون را از خانه بیرون برده بودند . علی سر راه بین درخت کهنسالو بوته های پر پشت انار و تمشک کمین کرده بود و دسته چاقو را میفشرد مجید با یکی از دوستاش پیچیدند نفسهای علی تند تند شده بود و قلبش به شدت میزد . همراه مجید از او جدا شد . مجید تلو تلو خوران به آنطرف آمد . چیزی غیر از ترس درون علی تصمیمش را سست میکرد و آیات و روایات قتل نفس در گوشش میپیچید . مجید هنوز به درخت نرسیده پایش رو سنگی رفت به شدت و زمین خورد .دوستش برگشت و خودش را به مجید رساند و هردو نشستند . مجید گفت زیادی خوردم چیزی نیست . محسن میترسم این دختره کار دستم بده · محسن- چه کاری عاشقش شدی · مجید در حالی که قهقهه میزد گفت نه بابا عشق کیلویی چنده راستش داره پر دردسر میشه نمی ارزه خانوادش با اینکه عددی نیستن ولی بد طور شکارن تا حالا ده باری عارض شدن یهو دیدی با تفنگی چیزی زدن دیگه · آره بهتره بی خیالش بشی چرا به این مهنازه رو نمیدی · مهناز کیه · همونی که از تهرا ن اومدن · اون که شوهر داره · شوهرش آمریکاست بد طور تو نخت بود · جدی پس زدیم تو خط مهناز منو بلند کن صفحه 2 |
||
|
دو نفری دست به شانه هم انداختند و به درخت نزدیک شدند دسته چاقو از فشار دست علی صدا میکرد و عرق کرده بود علی نفس عمیقی کشید و استغفار کردو چاقو را انداخت و به خانه برگشت . در خانه ولوله بود مادر بادیدن علی دوید و او را بغل کرد و گفت کجا بودی مردم و زنده شدم بعد با ترس گفت کاری که نکردی علی نفسی کشید و گفت میخواستم بکشمش کتایون بیرون اومد و با پوز خندی گفت هیچ غلطی نمیتونی بکنی علی به لبخند تلخی بسنده کرد و امیدوار بود که مشکلات از فردا تمام بشه فردا دو غروب دوباره استرس در خانه حکمفرما بود .هر شب چند لات از کوچه رد میشدند و داد میزدند کتی بیا داریم میریمو کتایون هم با جیغ و داد و دعوا بیرون میرفت و پدر و مادر و علی هیچکدام نمیتوانستند مانعش بشوند . دوباره صدای عربده مستانه اومد به سر در خانه که رسیدند دختری داد زد کتی میای کتایون گفت آره پدر جلو پله ها ایستاده بود و مادر از پشت کتایون را گرفته بود همسایه فضول میخندید و علی آرامتر از شبهای گذشته به آن چند نفر که دم در بودند نزدیک شد و گفت : پس مجید کجاست یکی گفت به تو چه بچه پررو ,علی گفت : راسته که با مهناز دوست شده ؟عربده ها لحظه ای ساکت شدند .علی داد زد جواب بدید این خواهر نفهم من بشنوه , آهای فرهاد دیشب مجید به تو نمیگفت که کتی را نمیخواد و مهناز رو میخواد فرهاد من من کنان گفت: نه کی علی به او نزدیکتر شد و گفت همانوقتی که از زیادی مستی خورد زمین فرهاد کمی خیره ماند و آرامتر گفت جاسوس گذاشتید . نه خودم میخواستم بکشمش ... چند نفر شیشکی بستند و خندیدند ولی از اینکه علی عصبانی نشد و حرفش بلوف نیست کمی ترس برشون داشت . کتایون دست از تقلا کشیده بود وآرام گفت فرهاد مجید کو فرهاد گفت: میاد صفحه :3 کافه تو بیا با ما بریم . علی گفت :کتایون بازم میخوای گول اینا رو بخوری و مارو عذاب بدی ؟ کتایون وحشیانه چنگی به صورت علی زد و بیرون دوید وهمگی جیغ و سوت کشان از کوچه بیرون رفتند.پدر نشسته بود و حرف نمیزد مادر ضجه میزد و نفرین میکرد و علی به درخت لگد میزد .ساعت 2 بود که کتایون آمد متفاوت با شبهای قبل عوض قهقهه گریه میکرد زیر چشمش هم کبود شده بود .دیگر با دیدن این وضع پدر تحمل نکرد داس را برداشت و بیرون رفت علی هم بدنبالش چند لحظه بعد با دسته لاتها روبرو شدند آنها هم چوب و چاقو دستشون بود پدر داس را بالا برد ولی قبل پایین آمدن داس خودش زمین خورد رنگش کبود شده بود و فکش قفل شده بود همه متواری شدند علی سر پدر را به زانو گذاشت و کمک میخواست پدر با آن سکته 5 روز بیهوش بود و از دنیا رفت . کتایون نشسته بود و گریه میکرد مادر جنون پیدا کرده بود گاه گریه میکرد و گاه میخندید . هنوز چهلم پدر نگذشته بود که کتایون از خانه فرار کرد . حال مادر بدتر شد دیگر کاملا دیوانه شده بود شبها برای پیدا کردن کتایون بیرون میرفت و داد میکشید . دکتر گفت تا کتایون برنگردد احتمال بهتر شدن وجود ندارد.علی خیلی دست و پا زد تا توانست سرنخی از کتایون پیدا کند . مادر گوشه خانه نشسته بود و میگفت الان لعنتی ها میان کتایون را ببرن علی درو قفل کن و داد زد علی در را ببند کتایون نرو ترو خدا نرو علی در را بست و مادر را در آغوش گرفت و گفت مامان نمیره کتایون نمیره تو اتاق مونده مادر نگاهی به علی کرد و گریه کرد و انگار همه چیز یادش آمده باشد زد زیر گریه کتایون کجا رفتی علی گفت مادر پیداش کردم فردا میرم میارمش فقط باید قول بدی از خونه نری بیرون مادر جیغ زد نه قول نمیدم کتایونو نمیزارم ببرن خودم صفحه :4 میکشمشون علی در حالی که با گریه سرش را روی شانه مادر گذاشته بود گفت : فردا میارمش صبح علی به تهران رفت و باهزار زحمت خود را به کتایون رسید اما به شدت از آن خانه رانده شد و بعد دو روز زحمت فهمید که کتایون مریض شده و از آن خانه بیرونش کردند و آواره کوچه خیابانهاست . علی سر هما نکوچه نشست سرمای هوا داخل استخوان را میسوزاند زنی از خانه خارج شد و بادیدن علی جلو آمد و گفت تو اون خرابه را نگاه کن شاید اونجا باشه نبود برو پزشک قانونی چون گمون نکنم تا حالا زنده مونده باشه علی از روی تنفر به زن نگاهی کرد و حرفی نزد بطرف خرابه رفت چند زن ومرد کثیف دور آتشی جمع شده بودند یکی چوبی برداشت و داد زد جانیست گمشو علی گفت نمیخوام بمونم دنبال کسی میگردم صدای حق حق گریه کتایون صورت علی را بطرف کنج اتاق برگرداند کتایون با وضع بدی تنها مانده بود گریه میکرد علی با گریه بطرفش رفت و بغلش کرد کتایون از سرما و گرسنگی میلرزید علی کاپشنش را در آورد و به او پوشاند و بلندش کرده بیرون برد . غذایی تهیه کرد هرچند که کتایون نتوانست بخورد و برگرداند با اولین ماشین به ده برگشتند کتایون کل مسیر سرفه میکرد . به خانه رسیدند خانه سرد بود علی سریع بخاری هیزمی را روشن کرد و مادر را صدا کرد مامان بیا ببین کتایون برگشته ... سکوت مامان ... مامان کجایی سکوت و سرما و ترس و تاریکی همه با فریاد علی شکست مامان مادر نبود بیرون تا زانو برف بود علی به حیاط دوید و شروع به کندن برفها کرد کتایون هم با گریه بیرون آمد یکی دو نفر از همسایه ها به کمک آمدند و کمی گشتند و به خانه رفتند علی با انرژی فرا بشری نه سرما حس میکرد و نه گرسنگی حدود ظهر فردا بود که مادر را نزدیک قبر پدر یخ زده پیدا کرد مادر دفن شد و کتایون هر روز بدتر میشد صفحه :5 دکتر با معاینه اول سریع از خانه خارج شده بود و به علی هم گفته بود از کتایون دور بماند کتایون وبا گرفته بود . کتایون با دانستن بیماری علی را از خودش دور میکرد ولی علی تصمیمش را گرفته بود راضی بود او هم وبا بگیرد و دیگر همه چیز تمام شود پس به پرستاری به سختی ادامه داد همه درو همسایه و اهل ده ارتباط را با آنها قطع کرده بودند علی یکی از دو گوسفند شان را برید و بهترین غذاهایی را که میتوانست درست کند درست کرد و به کتاون داد و دستش را گرفت و گفت بی خود میگه این دکتره تو خوب میشی با هم از این ده میریم یکجا که هیچکس نشناسدمون یک زندگی جدید را شروع میکنیم کتایون گریه میکرد و میگفت من هرکجا که باشم باید عذاب بکشم چه این دنیا چه اون دنیا علی ملامتش نکرد و جلو گریه ای را که تا مرگش طول کشید نگرفت . برای دفنش هم کسی حاضر به کمک نشد علی از روی رساله ای قدیمی کتایون را غسل داد و کفن و دفن کرد تنهای تنها وقتی برگشت خانه در آتش بود علی در حیاط نشست و با گرمای سوختن خانه گرم شد یکی از ریش سفیدان ده رد شد و گفت به پدرت گفته بودم مال مردم را خوردن آخر عاقبت نداره علی گفت مگه مال کی را خورده بود پیر مرد گفت مال بچه های یتیم میرزا را علی گفت چی بود ریش سفید گفت همه این زمینها علی گفت همه را من بهشون برمیگردونم فقط خانواده منو حلال کنن پیر مرد نگاه عمیقی کرد و گفت جدی میگی علی گفت بنویسید من امضا میکنم . علی بعد امضا آن قولنامه رفت و دیگر هیچکس از اهالی ده او راندید . دادستان وارد شعبه دوم شد و گفت سلام قاضی متوجه او نشد دادستان جلو رفت و دست را جلو چشم قاضی تکان داد قاضی تازه متوجه شد و گفت سلام خوبید دادستان گفت چی شده بد طور رفتی تو پرونده چی هست با نگاهی به صفحه :6 پرونده گفت مزاحمت گفتم پرونده قتل قاضی گفت قتل هست ولی خاموش دادس تان با خنده گفت خوب امرت چی بود قاضی گفت راستش اجازه استراق سمع اینطوری میخواستم بدم گفتم شما در جریان باشید ..... صدای زدن در قاضی را به خود آورد سرباز دا خل شد و گفت حاج آقا اجازه میفرمایید ساعت 30/8 است بله بیایند اول پسر جوانی با قد بلند و لباس آستین بلند مو های به زور به بغل خم شده داخل شد قاضی نگاهی به او انداخت و نگاهش را به پرونده دوخت بعد بسته شدن در و نشستن همه سربلند کرد و از راست به چپ به حاضران نگاه کرد پسری مغرور لجباز اما دو رو و مظلوم نما مادری موذی و پچ پچه گر که گوشش را پر میکرد پدری مظلوم بایکصندلی فاصله پیرمردی 55 ساله سکته کرده با کجی نصفه چپ بدن و دختری آرایش کرده و افاده ای ومغرور و زنی سیاه چرده قاضی خودکار را به نشانه سکوت به میز زد و رو به پیر مرد کرد و گفت : شما شکایت کردید که این آقا مزاحم دخترتون میشه پیرمرد هن هن کنان گفت حاج آقا کمکمان کن شب و روز برامون نمونده الان دو ساله که آسایش نداریم من سکته کردم از دست این پسر قبل ما هم پرونده داره چند نفر دیگه را بدبخت کرده مادر پسر گفت دروغ میگه آقای قاضی پسرم پرونده نداره هیچ سو پیشینه ای نداره قاضی گفت ساکت هروقت از شما سوال کردم صحبت کنید . قاضی رو به دختر کرد و گفت شما چی میگید ؟ دختر کمی ماند دماغش را بالا گرفت و گفت حاج آقا نه من را اذیت نکردند فقط چند بار اس ام اس و تلفن زدن منم جواب دادم مادر دختر گفت آقای قاضی این پسر زنگ میزنه منو تهدید میکنه میگه گوشی را ندی به دخترت میکشمت . قاضی بعد کمی نوشتن گفت پسر تو متهمی به اینکه به زور وارد خانه این آقا صفحه :7 شدی قبول داری پسر گفت نه آقای قاضی من هیچوقت وارد خانه این آقا نشدم پیر مرد با هف هف گفت اومد خانه منو زد زنم را هل داد مادر پسر پرید وسط حرفش و گفت نه آقای قاضی اونشب پسرم خانه بود شاهد هم داره قاضی گوش نمیداد و فقط به صحنه جرو بحث نگاه میکرد آب دهان پیر مرد از ضعف و هیجان آویزان شده بود و بروی سینه و شلوارش میریخت .قاضی در دل استغفار کرد و یکمرتبه داد کشید ساکت.. همه ساکت شدند مادر پسر گفت اینها بیخود ... قاضی به سرباز گفت این خانم را بنداز بیرون سرباز محترمانه خانم را بیرون فرستاد پدر بیچاره پسر هم بیرون رفت قاضی پرسید شب سه شنبه چه لباسی پوشیده بودی و از 10 تا 12 شب چی کار میکردی وگفت سرباز این کاغذ را بردار و متهم را به اطاق بغلی ببر کسی هم پیشش نرود . قاضی رو به دختر کرد و گفت خیلی نصیحت شنیدی دختر جواب نداد قاضی گفت حتما از این پسر یک شازده ساختی با قصر رویایی اگر آوار شد سرت خداتو شکر بکن دختر گفت نه حاج آقا بابا بیخودی شکایت کرده چیزی نشده قاضی سرباز را صدا کرد و گفت ازت میخوان برن داخل سرباز گفت بله ولی من راه ندادم قاضی گفت برو اگر پیشنهاد رشوه کردن بگیر راهشون بده رشوه هم ضمیمه کن بده به من گرفتی که سرباز با احترام گفت : بله حاج آقا قاضی روبه دختر کرد و گفت تو تصورشم نمیتونی بکنی که چه خطری تو و خانوادتو تهدید میکنه قاضی دگمه ای را فشار داد ضبط شروع به کار کرد اول صدای درب آمد و مکالمه مادر و پسر شروع شد . · مادر چند دفعه گفتم اینو ول کن درد سر میشه · نترس تبرئه میشم ولی ولشون نمیکنم یک بلایی به سرشون بیارم صفحه :8 صدای در و صدای پسری دیگر چی پرسید سینا؟ سینا گفت هیچی همونی که باهم هماهنگ کردیم لباس چی پوشیده بودی و چی کار میکردی بی خیالش چی کار کردی عکسهارو میکس کردی مادر پرسید چه عکسی سینا گفت هیچی یکسری عکس ازش تو خونه گرفتم همه را میدم پخش کنن مادر : دیوانه شدی میدونی چه جرمی داره سینا در حالی که میخندید گفت کی را میتونن متهم کنن الان که خود کثافتش میگه من خونشون نرفتم پس عکسای داخل خونه به من مربوط نمیشه مادر سینا ولشون کن لج میکنن پرونده برات میشه ها سینا پوزخندی زد و گفت : میکشمون کثافتها رو اون پدر سگس باید بفهمه به من فحش دادن یعنی چی مادر... منو مسخره کرده لیلا با شنیدن آن صحبتها مبهوت به گریه افتاده بود و فحش میداد واز پدرش عذر خواهی میکرد . قاضی سرباز را صدا کرد و دستور داد سینا را بیاورند و رو به لیلا و پدر و مادرش کرد و گفت تا از شما سوالی نکردم حرف نزنید . سینا لوم وارد شد و به لیلا لبخندی زد قاضی بدون حرف کاغذ را از سینا گرفت بدون خواندن مچاله کرد و داخل سطل زباله انداخت و گفت حاضری قسم بخوری که وارد خانه نشدی سینا گفت بله قسم میخورم شاهد هم دارم قاضی به سرباز گفت شاهد ها را بفرست بیایند داخل ماد ر و دو پسر دیگر وارد شدند آنها هم قسم خوردند قاضی گفت خوب عکسهایی که داخل انداختید کجاست سینا جا خورد وگفت کدام عکس قاضی گفت طبق قوانین جدید حداقل همکاری در پخش عکس یکنفر 5 سال زندان دارد و تا اعدام هم بالا میرود مبایل همه اینها را بگیر اینهم حکم تفتیش خانه هاشون سینا بلند شد و گفت شما حق صفحه :9 ندارین قاضی بلند شد و چنان چکی به سینا زد که با پشت به زمین خرددبعد بلند شد و ساکت نشست قاضی گفت فکر کنم زمان قلدری شما گذشته مادر سینا گفت من از شما شکایت میکنم قاضی گفت شش ماه بعد که از زندان آزاد شدید میتوانید شکایت کنید مادر من به چه جرمی قاضی بله شما شهادت دروغ من هیچ دروغی نگفتم قاضی شما دوتا شاهد درغین هم همینطور به شش ماه حبس تعزیری محکوم میشید و شما سینا به جرم ورود غیر قانونی و ضرب و شتم این پیر مرد به دو سال زندان و پرداخت دیه محکوم میشی ولی اگر اون عکسها و ارتباطش با هرکدام از شما ثابت بشه بهتون قول میدم کمتر از 5 سال زندان حکمی براتون نبرم مگر اینکه همینجا بگید عکسها کجاست یکمرتبه یکی از پسر ها شروع به حرف زدن کرد و همه چیز را لو دادپشت سرش آنیکی هم شروع به حرف زدن کرد قاضی آندو را با تعهدی آزاد کرد و سینا را به زندان فرستاد مادر لیلا میخندید قاضی به او نگاهی کرد و گفت باید گریه کنی خانم جرم شما هم کمتر نیست .مادر سینا گفت خدا لعنتتون کنه بچه ام بیچاره شد قاضی گفت برو بیرون خانم اگه اینجاهم بادروغ میتونستید از عدالت فرار کنید از عدل الهی که نمیتونستین فرار کنید گیر یکی بدتر پسرتون میفتادید و بدتر از این پیر مرد سرتان میامد پیر مرد به قاضی خیره شده قاضی گفت دنیا دار مکافاته قیامت هم هست هرکس عاقل باشه کار ی نمیکنه که اگر سر خودش بیاد عذاب باشه پیرمرد یکقدم جلو آمد قاضی به او با ترحم نگاه کرد و گفت بفرمائید . پیرمرد لب باز کرد که چیزی بگوید اما حرفی نزد و ترسید قاضی لبخندی به او زد و با آهی دردی را 23 سال عذابش داده بود از سینه خارج کرد و گفت نه مجید آقا پیرمرد صفحه :10 به کندی بااشک وسر تصدیق کرد و خارج شد . قاضی از پشت به مجید نگاه کردیاد آنشبی افتاد که دسته چاقو را در دستش میفشرد .خدا را شکر کرد که تصمیم درست را گرفته بود . سرباز داخل شد و گفت حاج آقا ومکث کرد برای اولین بار بود که چهره قاضی را خندان میدید قاضی گفت چی پسرم سرباز گفت پرونده بعدی را بفرستم قاضی گفت بفرست |