پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:17 AM
هفته ی چهارم شروع سال تحصیلی بود که وارد دانشگاه شدم.هنوز با فضای دانشکده آشنایی کامل نداشتم.حس بچه کلاس اولی ها رو داشتم که نمیدونن چیکار کنن.منتظر یک نگاه آشنا بودم یا یه لبخند اما همه از کنارم بی تفاوت میگذشتند.پسرها با کنجکاوی نگاهم میکردند و دخترا با حسادت شاید هم حسرت.بعضی ها هم با بیخیالی.از سر ناچاری نشستم کنار در کلاس روی سکو و به راهرو چشم دوختم.خوب یادمه که اولین نفری که دیدم محدثه بود.تنها دختر چادری کلاس که بعد ها به خاطر گشتن با دوستان ناباب چادرشو کنار گذاشت و مانتویی شد.وقتی دیدمش حسابی خورد توی ذوقم.قیافه ای اخمو و ترسناک.صورتش مثل روح سفید بود و حتی سعی نکرده بود که صورتشو از اون حالت بیرون بیاره.
فقط نگاهش کردم.تا نگاه منو متوجه خودش دید تبسمی کرد وگفت:ورودی حسابداری هستی؟
_آره.
کنارم نشست و گفت:اسم من محدثه است.محدثه امیری.خوشبختم.
_همچنین.منم شیما خسروی.
محدثه_بچه کجایی؟
_تهران.
محدثه_من بچه ی اراکم.ندیده بودمت.دیر اومدی سر کلاسا.
_خب معمولا هفته های اول دانشگاه ها تق و لقه.
محدثه_خب اینم هست.اما الان دیگه بیشتر بچه ها اومدن.نمیدونی چه کلاسی داریم.تعداد پسرا بیشتر از دختراست.
_برام مهم نیست.من به این چیزا عادت دارم.
محدثه_خب بچه ی پایتختی دیگه.
نفر بعدی که اومد مریم بود.از همون ثانیه اول به دلم نشست.نگاهش مهربون بود و همین منو به خودش جذب کرد.
همه ی بچه های کلاسو از نظر گذروندم اما هنوز رضا رو ندیده بودم.وارد کلاس که شدیم به سمت صندلی آخر رفتم و نشستم.مریم هم دنبالم اومد و کنارم نشست.
مریم_میگم که کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما.
_واسه چی؟
مریم_توی این مدت که نبودی من همیشه تنها میومدم عقب با این پسرا مجبور بودم تنهایی سر و کله بزنم اما الان یه پایه پیدا کردم.
_آهان که اینطور.
سرمو به دیوار تکیه داده بود و به بچه ها نگاه میکردم.پسرهای کلاسمون اکثرن خوش تیپ بودند و شیطون.اینو میشد از لحن حرف زدن و نگاهشون فهمید.هرچند لحظه یکبار هم برمیگشتن عقب تا منو ببینند.از کاراشون خنده ام گرفته بود.
مریم_چرا میخندی؟
_کارای اینا منو به خنده میندازه.
مریم_کنجکاون دیگه.
_آره.البته هیز هم هستن.
همون لحظه رضا وارد کلاس شد.با ورودش به کلاس همهمه ای توی کلاس به پا شد.شروع کرد به خوش و بش با پسرها.اول متوجه من نشد اما وقتی خواست سر جاش بشینه داریوش که بعدها رفیق صمیمیش شد در گوشش چیزی گفت که به من نگاه کرد.لحظه اولی که مستقیم به هم نگاه کردیم همون موقع بود.توی چشماش برق خاصی بود که منو درگیر خودش کرد اما با اینحال خودمو خونسرد نشون دادم.خودمو سرگردم حرف زدن با مریم کردم و نشون دادم که برام بی تفاوته اما برام مهم بود.دلم میخواست دوباره نگاهش کنم.من در نگاه اول از رضا خوشم اومده بود اما منکر این قضیه شدم و هیچکس نفهمید که همون روز اول شماره شو بهم داد حتی مریم.و بعد از گذشت اون روز هم به روی خودمون نیاوردیم که چنین اتفاقی افتاده.
با مریم مشغول حرف زدن بودیم که دقیقا صندلی بغل من نشست.نفس توی سینه ام حبس شده بود و عرق سردی به پشتم نشسته بود اما نمیخواستم رضا و مریم پی به حالتم ببرن.
مریم_نشست بغل تو.خوش به حالت.
_مهم نیست.
مریم_دختر تو عین مار میمونی.
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و حرفای ما نا تموم موند.اولین بار که رضا رو کنار خودم حس کردم رو هیچوقت فراموش نمیکنم.سعی زیادی کردم تا عادی جلوه کنم و موفق شدم.خودمو سرگرم شنیدن حرف های استاد کردم تا گذر زمان رو حس نکنم.مشغول نوشتن حرف های استاد بودم که رضا کاغذ کوچیکی گذاشت روی دفترم.سراسیمه به مریم نگاه کردم که دیدم غرق نوشتنه.به رضا نگاه کردم که دیدم اونم به استاد نگاه میکنه و انگار که اتفاقی نیفتاده.به نوشته ی روی کاغذ نگاه کردم که نوشته بود:باهام تماس بگیر. و شماره اشو نوشته بود.
کاغذو با احتیاط برداشتم و مچالش کردم و پرتش کردم زمین و دوباره مشغول نوشتن شدم.رضا با دیدن اینکارم دوباره کاغذی نوشت و روی دفترم گذاشت.
رضا_چرا اینجوری میکنی دیوونه؟مگه میخوام بخورمت؟حیف که ازت خوشم اومده.
دوباره کاغذو مچاله کردم و انداختمش زمین.رضا هم دیگه کاری نکرد و مشغول نوشتن جزوه شد.وقتی کلاس تموم شد مریم از جاش بلند شد و گفت:وایسا برم به استاد یه چیزی بگم تا نرفته.
_منم میام خب.
مریم_این استاده عین چی بگم میمونه.سریع میره تا تو بیای من رفتم.
مریم در یک چشم به هم زدن رفت و من موندم با رضا.دخترای کلاس با کنجکاوی به من و رضا نگاه میکردن و پسرها هم همینطور.دفترمو گذاشتم توی کیفم که گفت:نمیخوای تجدید نظر کنی خانوم زبردست؟
_نه.
رضا_میدونی چیه؟از روز اول که دیدم غایبی برام معما بود که این دختر کیه که عین خیالش نمیاد درسو دانشگاهو.خیلی دلم میخواست ببینمت.
_خب حالا که دیدی.چشمت روشن.
رضا_دخترای تهرانی خیلی پرروان.
_خوش به حال تو که کم رویی.
رضا_اوه.کی میره این همه راهو.
_همینم مونده با تو دوست بشم.
رضا_دلتم بخواد خانوم.
_دلم نمیخواد.
رضا_منم پسرای تهرانی دور و برم بود همینو میگفتم.
_عقده تهرانی بودن داری؟
رضا_نه ندارم.چون خودم بچه ی تهرونم.گیشا.
_مهم نیست.
رضا_تو بچه ی کجایی؟به قیافت میاد بچه ی جنوب شهر باشی.
_کافر همه را به کیش خود پندارد.
رضا_اسم من رضاست.کافر کیه؟
_چقدر تو خوشمزه ای.
رضا_خوش به حال تو میشه دیگه.
_بی ادب.خیلی مزخرفی اینو میدونستی؟
رضا_نه.
_حالا بدون.
رضا_دونستم زبردست...حالا اینارو ولش.دلت اومد شمارمو مچاله کنی؟
_انقدر از این شماره ها دادن بهم که شماره تو گمه.برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه...
***
عماد_به چی فکر میکنی عزیزم؟
از فکر اومدم بیرون و با گیجی به عماد نگاه کردم.
_چی؟
عماد لیوان نوشابه رو به طرفم گرفت و گفت:پرسیدم به چی فکر میکنی عزیزم؟
از این لحنش حالم به هم خورد.خودمو جمع کردم و گفت:من عزیز تو نیستم.
کنارم نشست و گفت:اما یه روزی میشی.اون روز خیلی دیر نیست...حالا اینو بخور گلوت خشک شد.
لیوانو از دستش گرفتم و حرفی نزدم.
عماد_نگفتی به چی فکر میکردی؟
_به هیچی.
عماد_به هیچی یا به من؟
_مزخرفه.
عماد_چرا سعی میکنی احساستو قایم کنی؟
_من همچین کاری نمیکنم.نسبت به تو حسی ندارم.اینو بفهم.
عماد_اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
_لیلی تو اشتباه گرفتی.
عماد_نه.آدرسو درست اومدم.
_من از تو خوشم نمیاد.نه قصد دوستی دارم نه ازدواج.
عماد_نکنه توی شهر خودتون با یکی قرار مدار گذاشتی؟
_اینش به تو مربوط نیست.
عماد_یعنی با کسی هستی؟
_آره.خیلی هم دوسش دارم.
تا این حرفو شنید رنگ چهره اش عوض شد.معلوم بود که عصبانی شده.وقتی واکنششو دیدم تصمیم گرفتم به این بازی ادامه بدم تا دست از سرم برداره.
عماد_پس چرا رضا چیزی به من نگفته؟
_چون من با رضا کاری ندارم.انقدر منو به اون نچسبون.اصلا تو چکاره ی منی؟
با خشونت مچ دستمو گرفت و بهم نزدیک تر شد.صداش از شدت عصبانیت دو رگه شده بود و سعی میکرد خونسردیشو جلوی جمع حفظ کنه.
عماد_انقدر با من بازی نکن شیما.تو مال منی.من از بچگی هر چیزی رو خواستم بدست آوردم تو که دیگه نهایت آرزوی منی.
فشار انگشتاش روی دستم به قدری زیاد بود که حس کردم مچ دستم داره از هم جدا میشه.نمیتونستم حرفی بزنم.دوست نداشتم دوباره حرفم توی دهن بقیه بیفته.مجبور شدم سکوت کنم و چیزی نگم.
عماد_ببین دختر خیلی داری اذیتم میکنی.من برای دوستی موقت نمیخوامت.میخوام باهات ازدواج کنم.واسه همینه که همش دنبالتم.انقدر اذیت نکن.
_دستمو ول کن.درد گرفت.
عماد_قول بده که بیشتر راجع بهم فکر کنی.
_خیلی خب.دستتو بردار.
عماد مچ دستمو رها کرد و گفت:معذرت میخوام.
خواستم جوابشو بدم که صدای رضا اومد:دو مرغ عشق با هم چی میگن؟
جواب رضا رو ندادم اما عماد گفت:چیزای خوب.فضولیش به تو نیومده.
رضا_جدا؟
عماد_تبریک نمیگی؟
رضا_چرا.تبریک میگم.حق وکالت من یادت نره.
عماد_چشم وکیل جون.
نمیتونستم به رضا نگاه کنم.حسی که داشتم خجالت بود اما بعد ها فهمیدم خیانته.فهمیدم که ذره ذره عاشق رضا شدم با اینکه خودم خبر نداشتم.
***