فصل بیست و یکم-3
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بفرمایید.
پس از چند لحظه صدای نازکی را شنیدم که می گفت:
- سلام خانم من زنم سرطان داره پول ندارم ببرم توی بیمارستان بستریش کنم،شماره حسابمو خدمتتون عرض می کنم هر چقدر دوست داشتید به حسابم پول واریز کنید.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- من دیگه گدای تلفنی ندیده بودم.
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- از بس ندیده ای.
- اشکان تویی؟
- نه من پسر خاله اشم.
- خیلی مسخره ای،حالا غرض از مزاحمت؟
- هیچی همین طوری زنگ زدم بذارمت سرکار.
- جدا کار دنیا عوض شده .از اون موقع تا حالا من تو رو سر کار می ذاشتم حالا دیگه تو منو سر کار می ذاری.
- سایه یه کاری برای من انجام می دی؟
- بستگی داره.حالا کارت رو بگو.
- دو بیت شعر می خوام با قلم برام خوشنویسی کنی.
- می خوای چی کار؟
- می خوام هدیه کنم به کسی.
- نه بابا پس توام؟تا نگی به کی می خوای بدی ،برات نمی نویسم،نکنه خبراییه؟
- سن و سال ما هم داره می ره بالا دیگه.
- نه برای تو زوده زن بگیری،حالا اون بنده خدایی که قراره بد بخت کنی کی هست؟
- خبر نداری،این قدر بهم علاقه داره که نگو،یک دفعه می گه اشکان و دفعه دیگه نمی تونه.
- اشکان نکنه عقلش کمه که یه بار اسمت رو می تونه بگه یه بار نمی تونه بگه؟
- اِ،توهین نکن دلگیر می شم،حالا بالاخره می نویسی یا نه؟
- بیار دیگه ،چه کار می تونم بکنم،هر چی می کشم از دست این دل رئوفمه.
- پس فقط قشنگ بنویس که آبرومون نره.
- یک کلمه دیگه حرف بزنی برات نمی نویسم.
- اِاِاِ،نگاه کن با من که اینقدر برات زحمت کشیدم این طوری رفتار می کنی ،خدا به داد اون اردلان بیچاره برسه.
- تو دلت به حال خودت بسوزه تازه مگه برام چیکار کردی؟
- باشه هر چی تو بگی، حالا کی بیارم؟
- هر وقت دوست داشتی.
- الان بیارم برام می نویسی؟برای فردا می خوامش.
- مگه اورژانسیه،حالا چون آشنایی بیار.
- پس من الان میام فعلا خداحافظ.
- خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد.
- چی می گفت؟
- می خواست براش دو بیت شعر بنویسم.
- به به ،پس خانم خوشنویسی ام می کنن.
- با اجازتون.
- خواهش می کنم ،اجازه ما هم دست شماست.
مامان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- کی بود؟
- اشکان،الان میاد این جا،بهتره بیشتر غذا درست کنید می دونید که بوی رولت مرغ که به دماغش بخوره اینجا موندگار می شه.
چند لحظه بعد زنگ زدند ،خواستم بلند شوم که مامان گفت:
- من باز می کنم .
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- سلام خاله اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگو و نپرس ،حالا این تکه تکه شده کجاست؟
مامان درحالیکه می خندید گفت:
- توی هال.
اشکان از همانجا بلند گفت:
- سایه،خدا منو بکشه ولی محتاج تو نکنه.
- الهی آمین.
- اون زبونت با اره برقی قطع بشه دختر.
و وارد هال شد.با دیدن اردلان گفت:
- به به سلام آقای دکتر،حالتون خوبه؟خانم خوبن؟پدر و مادرتون چی،حالشون خوبه؟اون یکی آقای دکتر و خانمشون خوبن؟
- ببینم تو داشتی چی می گفتی؟
اشکان قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- هیچی،داشتم می گفتم این هنر مند چیره دست کجاست؟نمی دونی چه خطی داره،اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی آقا،این زنی که گرفتی نمونه اس،از هر بند انگشتش یه هنر می ریزه.
اردلان سرش را تکان داد و گفت:
- همه اینا رو خودم می دونم.
به قیافه اشکان خنده ام گرفت و گفتم:چیه یعنی اینقدر از اردلان می ترسی که تمام حرفات رو عوض کردی؟
اشکان آرام به طور که اردلان متوجه نشود گفت:
- خب آدم عاقل باید از دیوونه بترسه،برات نگفته به من چی گفته؟
خندیدم و گفتم:
- نه،چی گفته؟
- نمی دونی ،به من گفته تو دیگه حق نداری اسم سایه رو ببری،حتی گفته از این به بعد باید همیشه زیر آفتاب راه بری و توی سایه نری.
من که از خنده غش کرده بودم گفتم:
- اشکان این قدر حرف مفت نزن.
اشکان رو به اردلان کرد و گفت:
- آقای امیری اومدم اگه اجازه بدین خانم دو بیت شعر برام بنویسن؟
- چون پروئی،امکان نداره اجازه بدم.
- باشه.دوباره گذر پوست به دباغ خونه می افته،تقصیر منه که اون عکسو بهت دادم.
- تقصیر خودته،اصلا تو خجالت نکشیدی اون عکسو به اردلان دادی؟
- به خدا تقصیر من نبود.نمی دونی یه چاقو از جیبش در آورد و گذاشت روی شاهرگم و گفت اگه عکسو ندی یه راست می فرستمت جهنم پیش دانته.منم دیدم دیگه عکس تو به اندازه جونم که ارزش نداره گفتم بیا عکس این ور پریده رو بگیر و برو،خلاصه از اون روز من از این پسره می ترسم.
- خوبه می ترسی و یه ساعته داری زبون می ریزی.
آرام به طوری که اردلان صدایش را نشنود گفت:
- سایه خدا ازت نگذره پس چرا نگفتی نگهبانت اینجاست،من اگه می دونستم این اینجاست،کلاهم اینجا افتاده بود نمی اومدم بردارم.
و با صدای بلند تری گفت:
- حالا آقایی کن و اجازه بده خانم کار مارو راه بندازن.
- اردلان حالا ببخشش.
و رو به اشکان کردم و گفتم:معذرت خواهی کن.
- سایه با معذرت خواهی خالی که درست نمی شه.
- خدا بگم چی کارت کنه سایه،هر چی بهش گفتم ،خواهرمن تو نمی خواد نامزدی سولماز بیای،این پسره یه برادر داره این هوا.
و با دستانش قدی در حدود دو متر را نشان داد.دوباره ادامه داد:صلاح نیست تو رو ببینه یه بار دیدی عاشقت شد ،خانم به حرف من گوش نداد که نداد.
مامان با یک لیوان چای برگشت و گفت:
- چیه،اشکان دل پری از سایه داری؟
اشکان قیافه غمگینی به خود گرفت و گفت:خاله من خیلی بدبختم دیگه کارم به جایی کشیده که باید از این پسره معذرت بخوام تا اجازه بده دخترت برام دو بیت شعر بنویسه.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- من مطمئنم اردلان می ذاره.
- نه خاله این طوری نگاهش نکنید آروم نشسته،چشم شما رو که دور می بینه شخصیت پنهان خودشو آشکار می کنه،نمی دونید هفته پیش من و با چاقو تهدید کرد که دیگه حق ندارم از سه متری سایه رد بشم.
- اشکان الان دماغت دراز می شه ها.سایه براش بنویس تا زودتر شرش رو بکنه و بره.
به اتاقم رفتم و قلم و مرکب آوردم و به اشکان گفتم:
- کاغذ آوردی؟
- آره.
کاغذ را به دستم داد و گفت:
- این شعر،اینم کاغذ خوشنویسی.
شعر را خواندم و گفتم:
- عجب روح لطیفی داری اشکان.پس تو جز مسخره بازی کار دیگه ای هم بلدی؟
- ای وای من چیکار کنم از دست این دوتا اون یه تاش خونه خودمون رو قرق کرده این کی هم اینجا رو .خدایا خودت یه فکری برام بکن.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،پس تو واقعا عاشق شدی؟
- دروغ می گه پس فردا خبردار می شی اینو برای قناری،چیزی نوشته و چسبونده به قفس.
- اردلان سر به سرش نذار.
و شروع به نوشتن کردم.موقعی که تمام شد گفتم:
- خب بفرمایید.
اردلان کاغذ را از دستم گرفت و گفت:
- خیلی قشنگ نوشتی،این که حیفه بدیم به اشکان .تو این طور فکر نمی کنی اشکان؟
اشکان زیر لب گفت:
- حیف که من زورم به این قد و قواره و هیکل نمی رسه وگرنه بهت می گفتم چطوری فکر می کنم.
- بیا،حالا چرا گریه می کنی؟بگیر مال خودت،خوش باشی.
اشکان کاغذ را گرفت،نگاهی کرد و با لبخند گفت:
- دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم.
اشکان بلند شد برود.گفتم:
- اشکان شام نمی مونی ؟رولت مرغ داریم.
- رولت مرغ رو خیلی دوست دارم ولی یا جای منه یا اردلان،حالا خودت تصمیم بگیر که کدوممون بمونیم.
من و مامان خندیدیم و مامان گفت:
- هردوتاتون.
اشکان همانطور که ایستاده بود گویی با خودش حرف می زد گفت:
- تا اون موقع که شوهر نکرده بود یه جوری از دستش می کشیدم حالام که شوهر کرده به این پسره که اندازه این دره،یه جور دیگه از دستش می کشم.
و به در هال اشاره کرد.
اردلان با حالت مخوص به خودش به اشکان نگاه کرد و گفت:
- پس اگه نمی مونی خداحافظ.
اشکان نشست و گفت:
- خداحافظ.شما به پدر مادرتون سلام برسونید.
و نگاهی به اردلان انداخت و گفت:
- چیه آقا جون پس چرا هنوز نشستی؟مگه تشریف نمی برید؟
در همین موقع پدر آمد .با آمدن پدر اشکان و اردلان هر دو ساکت شدند.چند فنجان ای ریختم و به هال رفتم و اول به پدر تعارف کردم.پدر یک فنجان برداشت و گفت:
- قربون دختر گلم.
بعد سینی را جلوی مامان و اشکان گرفتم اشکان فنجانی چای برداشت ولی تشکر نکرد.
- کوفت جونت.
و به طرف اردلان رفتم و گفتم:
- بفرمایید.
- چای بخوریم یا خجالت؟
لبخندی زدم و گفتم:
- معلومه چای.
و کنارش نشستم.پدر رو به اشکان کرد و گفت:
- چه عجب از این طرفا؟
- ما که همیشه مزاحمیم.
در جوابش گفتم:
- الحق که راست گفتی.
- سایه پا می شم می رم ها!
- وا!بچه می ترسونی؟من که می دونم تا شامت رو نخوری از جات تکون نمی خوری تازه خودت این حرفو زدی من فقط تایید کردم.
- سایه سر به سرش نذار بابا.
- پس خبر نداری آقا،این سه نفر تا قبل ازاینکه تو بیایی کارشون همین بوده حالا تازه ساکت شدند.
- من که از اولم چیزی نمی گفتم،سایه هم که هنوز داره زبون میریزه این اردلان و بگو،برای اینکه خودشو خوب نشون بده ساکت نشسته.
- پسر تو چه پدر کشتگی با من داری که این قدر بر علیه من جو سازی می کنی؟
- واه من چه پدر کشتگی با تو دارم؟خاله من دلم می خواست جای سایه بودم ،اون موقع میگه داره بر علیه من جو سازی می کنی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- حالا از کجا مطمئن بودی من تو رو می پسندیدم.
- دست تو نبود که اینقدر بهت پیله می کردم تا بالاخره عقدم می کردی.
- پس خدا رو شکر که دختر نشدی وگرنه همه پسرها رو از راه به در می کردی.
و به آشپزخانه رفتم که وسایل شام را آماده کنم ولی مامان همه را آماده کرده بود.چند لحظه بعد مامان آمد و گفت:
- سایه برو میز رو بچین تا غذا رو بکشم.
ظرف سالاد رو برداشتم و سر میز رفتم،اشکان با دیدن من گفت:
- سایه کمک نمی خوای؟
- نیکی و پرسش؟
اشکان بلند شد و به آشپزخانه رفت و بشقابها را برداشت و آورد سر میز بچیند.پس از چند لحظه که با ظرف غذا بیرون رفتم .اشکان چهار بشقاب را کنار هم و یکی را آن طرف میز گذاشته بود.
- اشکان چرا این یکی رو اینجا گذاشتی؟
- جای اردلانه دیگه.
داشتم می خندیدم که پدر و اردلان هم آمدند.
پدر با دیدن من گفت:به چی می خندی؟
- از دست اشکان،ببین برای اردلان کجا بشقاب گذاشته؟
- عمو جون پس بگو تو امشب بلند شدی کار کنی.
و خندید،بشقاب را برداشتم و کنار بقیه گذاشتم.اردلان صندلی را برای من عقب کشید گفت:
- بفرمایید.
نشستم و خودش کنارم نشست و منتظر مامان شدیم.
- سارا عزیزم چرا نمیای؟
مامان با ظرف ژله آمد و گفت:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
و کنار پدر نشست.مامان به اشکان گفت:
- عزیزم چرا غذا نمی کشی؟
اردلان خندید و گفت:
- نکنه چون تنهایی میلی به غذا نداری؟
- خودت تنهایی کشیدی،می دونی بد دردیه.
- پس باید بگم عمو برات دستی بالا بزنه،راستی پدر خبر دارید اشکان عاشق شده؟
پدر بلند بلند خندید و گفت:
- من که باورم نمی شه.اشکان و عاشقی؟این چیزا برای قلبت بده عمو جون.
- حق مطلب رو ادا کردید آقای معتمد.آخه پسر جون تو که قلب درست و حسابی نداری که زن بگیری،مجرد بمونی بهتره البته من برای خودت می گم.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،اگه تو زن بگیری اون روزی که بخوای بری از آرایشگاه بیاریش ممکنه یه وقت خدایی نکرده زبونم لال سکته کنی.
- الهی آمین.
همه داشتیم به اشکان می خندیدیم که مامان گفت:
- چرا این قدر سر به سر اشکان می ذارید؟اشکان جان عزیزم اصلا این طور نیست.
پدر گفت:
- سارا کدوم طور نیست؟تو که مرد نیستی خبر داشته باشی چطوری هست یا نیست ،پس بی خودی بهش دلگرمی نده.
و با اردلان خندیدند.
مامان در حالیکه سعی می کرد نخندد گفت:حالا نوبت من شد.
- اشکان من یه فکری کردم تنها راهش اینه که تو یه زنه زشت بگیری که زیاد بهش ذوق نکنی،حالا طرف خوشگله یا نه؟
- آره از تو خوشگلتره.
اردلان در حالیکه نگاهم می کرد گفت:
- از سایه خوشگلتر که وجود نداره.
- خب اگه به خوشگلی سایه نباشه مطمئنا دل چسب هست.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و با حالت مخصوص خودش گفت:دل چسب؟
- بابا دیگه معمولی که هست.
- معمولی!چاخان که نمی کنی،من می دونم این همه رو سرکار گذاشته.
- اشکان اعتراف کن.
- بابا مال دوستمه داده من براش بنویسم ،آخه قبلا چاخان کرده بودم خوشنویسی می کنم،می خواد بده به نامزدش.خلاصه دیدم اگه بگم دروغ گفتم خیلی ضایع اس،آوردم تو بنویسی،حالا دیگه ولم کن!
- دیدید!من اینو می شناسم.
- تو اگه منو می شناختی که نمی رفتی از غریبه زن بگیری.من که دلم از دست تو خونه.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم ولی اشکان چنان قیافه غمگین و حق به جانبی به خودش گرفته بود که اگر ما نمی شناختیمش فکر می کردیم جدی می گوید.
خلاصه،شام با شوخی و خنده صرف شد.دو ساعت بعد اردلان بلند شد که برود.رو به مامان و بابا کرد و گفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم ببخشید اگه مزاحم شدم.
و با مامان و بابا دستداد.اشکان هم بلند شدو گفت:
- منم از دیدنتون خوشحال شدم.
اردلان دستش را کشید و گفت:
- تو که با من میای جانم،من و تو بیرون از هم خداحافظی می کنیم.بعد جلوی همه گونه مرا بوسید و گفت:
- خداحافظ عزیزم.
من که خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خدانگهدار.
اشکان هم خداحافظی کرد و همراه اردلان رفت.